<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پچ پچ هزار ساله</title>
<link>http://pech-pech.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 02 Nov 2009 14:21:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>8/8/88</title>
<link>http://pech-pech.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سوم راهنمايي بوديم.سر زنگ ادبيات بود كه با هم قرار گذاشنيم. گفتيم يازده سال ديگه يعني تاريخ 8/8/88 ساعت 8 صبح جلوي در مدرسه! يه كاغذ هم برداشتيم و با خودكار انگشتامونو جوهري كرديم و پاي وعدمون انگشت زديم. خانم ابوطالبي،معلم ادبياتمون گفت:&quot;منم ميام&quot; بعد صداشو آروم كرد و گفت :&quot;تا اون موقع حتما خيلي از شماها ازدواج كرديد.&quot; هممون خنديديم.خجالت كشيديم و خنديديم... خيلي ذوق كرده بوديم كه اين قرار وقتي آدم بزرگ هستيم تحقق پيدا مي كنه. اين يعني يه قرار مهم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي از مدرسه طوبي اومديم بيرون، هركسي رفت سراغ يه مدرسه جديد، يه رشته جديد ، يه زندگي جديد... موبايل هم نبود كه شماره همديگه رو داشته باشيم.خونه هاي خيلي از بچه ها هم عوض شده بود و تو اون سالا كمتر كسي از حال هم خبر داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آبان امسال كه رسيد، من فقط به قرارمون فكر مي كردم. اين قشنگي مصادف شدن 8/8/88 با تولد امام رضا(ع) و همه شادي مردم واسه من يه معني ديگه اي هم داشت. اما با نا اميدي بهش فكر مي كردم. مطمئن بودم همه اين قرار رو يادشون رفته و هيچ كس حوصله نمي كنه روز تعطيلي از خوابش بزنه و ساعت 8 صبح بياد پشت در بسته مدرسه وايسه! اصلاً با اين همه دل مشغولي جديد، اون همكلاسياي دوره راهنمايي ديگه واسه بچه ها چه اهميتي داشتند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه&lt;FONT color=#ff3399&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://bearhome.mihanblog.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6666&gt;مریم&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; اس ام اس نمي زد:&quot; به نظرت كسي فردا رو يادش هست؟&quot; ،نمي رفتم. وقتي ديدم اونم داره به قرار فكر مي كنه،گفتم اگه چند نفرم يادشون باشه بسه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وارد خيابون مدرسه كه شديم، وحيد گفت:&quot; اوناهاشن. اون سياهيان.&quot; گفتم:&quot; نه بابا. اونجا يه نون وايي بود.حتماً الآنم صفه.&quot;&lt;BR&gt;نزديك تر كه شديم، جيغ بچه ها بلند شد.نمي تونم بگم چه حسي داشتم وقتي اون همه از بچه ها رو سر كوچه مدرسه ديدم. همه انگار نه انگار كه 25/24 سالشونه. شده بودن عينهو همون 13/12 سالگي. تا يه ماشين جديد ميومد، جيغ مي زدن و سرك مي كشيدن تا آقاي داماد رو ببينن.يكي با بچه اش اومده بود.يكي باردار بود. يكي تازه ديشب &quot;بله&quot; رو گفته بود...&lt;BR&gt;آرايش و تيپاي امروزي خيلي از بچه ها چهره واقعيشون رو پنهون نمي كرد؛ چون به نظر من وقتي آدم واقعاً و با تمام وجود خوشحاله يا دچار احساسات مي شه، دوباره به اصل خودش برمي گرده و همونطور كودكانه ذوق مي كنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بيشتر از 30 نفر از بچه ها اومده بودن. اما جالب تر از همه خانم ابوطالبي بود كه همونطور جدي و با شخصيت با يه بسته شكلات كنار ديوار وایساده بود. حرمتي كه خانم ابوطالبي با وجود يازده سال بي خبري از همه بچه ها براي اين قرار گذاشته بود، از همه چي برامون با ارزش تر بود. اگه روم مي شد بغلش مي كردم و مي بوسيدمش!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديگه همسايه ها دادشون در اومده بود.فكر كن چند دقيقه يه بار با اومدن يكي صداي هيجان در كردن يه عالم آدم بلند شه.اونم كله صبح روز جمعه.&lt;BR&gt;تصميم گرفتيم بريم&quot; پارك نشاط&quot; يا همون &quot;بوستان بهشت مادران&quot; يا همون &quot;تپه هاي عباس آباد&quot; خودمون. جعبه در شيريني بله برون ديشب بهاره رو برداشتيم و روش نوشتيم: &quot; بچه هاي قرار 8/8/88 پارك نشاط ! &quot; زديم به در مدرسه و راه افتاديم.4 نفر هم مقوا رو ديده بودن و اومده بودن پارك.&lt;BR&gt; نفهميديم چه جوري ظهر شد. اونقدر كه با هم بودنمون به مرور خاطره ها و عكس گرفتن از بچه ها گذشت. حالا تو جمعمون هم پزشك داشتيم، هم مهندس، هم معلم، هم مترجم، هم خياط، هم نقاش، هم عكاس، هم روزنامه نگار، هم كار خانه دار، هم خانه دار، هم مادر ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قرار بعديمون شد : 9/9/99 ساعت 9 جلوي در مدرسه !&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; پ.ن : وقتی مهدیه ،نجمه رو دید، تو اولین برخورد گفت: &quot; ناظمی، دفترِت پیش من جا مونده ! &quot;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 14:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pech-pech&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>pech-pech</dc:creator>
<guid>http://pech-pech.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقاجون</title>
<link>http://pech-pech.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ظهرا بعد از چايي وقت اختلاط كردن با آقاجونه. وقت شنيدن خاطره  ها و داستان هاي قديمي. آقاجون به تعريف كردن خاطره هاي ناب و قصه هاي پر اتفاق معروفه.اما چند وقتي بود چيزي نمي گفت.&lt;BR&gt;تو اين 5-6 ماه كه من دخترشون شدم و پيرزن ،پيرمرد هر روز به شوق انداختن سفره سه نفره من رو واسه نهار صدا مي كنن بالا،آقاجون يه طور ديگه اي شده.دوست داره چيزي از گذشته بپرسم تا برام تعريف كنه.نگاه مشتاق منو دوست داره و تازه فهميدم كه تو اين چند ساله براي اين زياد حرفي نمي زده كه فكر مي كرده با اومدن اين همه تازگي و اتفاقات جديد ديگه،خاطره هاش با اون فضاي قديمي و كاه گلي شنيدن نداره. آقاجونم سي سال معلم دبستان بوده و مهارت خوبي تو توصيف كردن داره. چند روز پيش گفت: &quot;يه وقت كه من حواسم نيست صدامو ضبط كن.؛ مي ترسم گذشته ها فراموش بشن؛ يه وقت بشه همه يادشون بره يه آقاجوني هم بود ...&quot; هنوز فرصت نكردم صداشو ضبط كنم.خيلي  دوست داشتم مي تونستم تصويرشم ضبط كنم؛ همونطور كه به پشتي سفيدش تكيه داده و دستاي پيرش رو براي توضيح دادن قصه اش كمك مي گيره.&lt;BR&gt;اين روزا اشك آقاجون رو زياد مي بينم.قاطي حرفاش،،قاطي بيت شعرهاي عميقي كه ما بين خاطره هاش مي خونه، قاطي دعاهاش وقتي ميگه: &quot;هر وقت تو دلت احساس نزديكي با خدا كردي، از اون لحظه ساده نگذر، خدا اون لحظه رو دوست داره ...&quot;&lt;BR&gt;آقاجون با خاطره هاش زنده اس، با اندوخته هاش، با خداش ...&lt;BR&gt;چند روز پيش شنيدم از طبقه بالا صداي تق و توق مياد. رفتم ديدم كنار پنجره نشسته و داره قند مي شكنه؛ روي يه پارچه قرمز گرد كه پر از گلدوزياي قشنگ بود. تا منو ديد قندا رو كنار زد و پارچه رو نشونم داد. با يه لحن نازي گفت:&quot; اين دامن آذر&lt;U&gt;ك&lt;/U&gt; منه. من و مادر هنوز نگهش داشتيم.&quot; بعد روشو كرد به سمت پنجره. دامنو توي بغلش گرفت و ديگه چيزي نگفت. تازه فهميدم اون عمه من كه مي گن تو 9 سالگي از دنيا رفته، هنوز داره توي اين خونه زندگي مي كنه و حس كردم چقدر از رمز و راز زندگي آقاجون و مادرجون بي خبرم.&lt;BR&gt;خداروشكر حالا كه همسايه آقاجون شدم،مي تونم بيشتر از وجودش استفاده كنم. وحيد اون اولا مي گفت: چرا تا حالا از آقاجون چيزي ننوشتي؟ منم جواب دادم: آقاجون رو نمي شه نوشت، بايد حسش كرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 13:07:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pech-pech&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>pech-pech</dc:creator>
<guid>http://pech-pech.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رخوت</title>
<link>http://pech-pech.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خيلي ساكتي&lt;BR&gt;بي تنش و بي توقع&lt;BR&gt;جوهر خودكارهايت مدت هاست تكان نخورده&lt;BR&gt;انگار كه آن دنياي پر رمز و راز هيچ وقت مال تو نبوده است.&lt;BR&gt;شب ها چيزي كم دارد وقتي تو اينگونه اي&lt;BR&gt;ساعت مشخصي شب به خير مي گويي و مي خوابي&lt;BR&gt;با تنهايي هايت عشقبازي نمي كني&lt;BR&gt;منتظر مي ماني تا زمان آن سر برسد&lt;BR&gt;و با خود فكر مي كني&lt;BR&gt;ديگر مثل گذشته&lt;BR&gt;هرگز قصه هايي تو را درگير نمي كند&lt;BR&gt;تا به تحرك در آيي، چيزي بنويسي&lt;BR&gt;و غمگيني ممتدي روح تو را بزرگ كند.&lt;BR&gt; در مسير تازه اي نيفتاده اي&lt;BR&gt;تا تحرك را جور ديگري براي خودت معني كني&lt;BR&gt;و اين خود را از خودت نا اميد كرده اي&lt;BR&gt;به من بگو&lt;BR&gt;چشم اندازي كه از آينده براي خودت ترسيم كردي اي&lt;BR&gt;اينطوري به دست مي آيد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 14:42:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pech-pech&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>pech-pech</dc:creator>
<guid>http://pech-pech.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام</title>
<link>http://pech-pech.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;وبلاگمو براي اين آپديت نمي كنم كه در حال حاضر حرفي براي گفتن ندارم.&lt;BR&gt;يعني حرفي كه دوست داشته باشم اينجا بزنم، ندارم.&lt;BR&gt;گاهي پيش مياد كه آدم براي مدت طولاني سكوت كنه اما همون آدمه.&lt;BR&gt;تا اين دوران سكوت سر برسه، نمي دونم كي مي شه.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن ۱: کاش بعضی از مردم لا اقل پیش خودشون تکلیف خودشون رو می دونستن.من به این روزا می گم: &quot;روزهای بی ثباتی عقیده !&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پ.ن۲: زندگي مستقل رو بيشتر از اون چيزي كه فكر مي كردم دوست دارم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Jun 2009 09:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pech-pech&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>pech-pech</dc:creator>
<guid>http://pech-pech.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فردا</title>
<link>http://pech-pech.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;صبح وقتي داشتم لباسامو جمع مي كردم،  بابا اومد كنار در و بهم گفت : داري مي ريا&lt;BR&gt;گفت تا ديشب باور نكرده بودم. واقعا ديگه داري از پيش ما مي ري ...&lt;BR&gt;بعد يه عالمه دور خونه راه رفت و هي برمي گشت با يه عالمه حس به من نگاه مي كرد و انگار كه بغض داشته باشه ...&lt;BR&gt;از صبح دلم يه طوريه&lt;BR&gt;يه دل گرفتگي كنار اين همه خوشحالي&lt;BR&gt;هميشه دوستامو مسخره مي كردم كه چرا شب عروسيشون گريه مي كنن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فردا عروسيمه&lt;BR&gt;مثل همه شبايي كه فرداش يه اتفاق خاص در پيشه، خوابم نمي بره&lt;BR&gt;به چيزاي زيادي فكر مي كنم&lt;BR&gt;امشب رو با همه سر درگميش دوست دارم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Apr 2009 22:09:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pech-pech&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>pech-pech</dc:creator>
<guid>http://pech-pech.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو</title>
<link>http://pech-pech.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description> &lt;BR&gt;زندگی گر هزار باره بود&lt;BR&gt;بار دیگر تو، بار دیگر تو &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Feb 2009 20:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pech-pech&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>pech-pech</dc:creator>
<guid>http://pech-pech.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://pech-pech.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد ... &lt;BR&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Jan 2009 05:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pech-pech&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>pech-pech</dc:creator>
<guid>http://pech-pech.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>you have a massage on your mirror</title>
<link>http://pech-pech.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اس ام اس زد برات روی آیینه پیغام گذاشتم.&lt;BR&gt;دلم هری ریخت پایین،&lt;BR&gt;یادم رفت اسمش تو شناسناممه.&lt;BR&gt;باز دلم خواست به دستش بیارم ...&lt;BR&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Dec 2008 13:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pech-pech&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>pech-pech</dc:creator>
<guid>http://pech-pech.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به درد نخور هاي دوست داشتني</title>
<link>http://pech-pech.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;
امروز وقتي داشتم توي كمد قديميم دنبال چيزي مي گشتم، يه جا مدادي پيدا كردم كه مال دوران دبستانم بود. هر سال چيز هايي كه خيلي برام ارزشمند بودن رو توي اون جامدادي مي ذاشتم و هر چند وقت يك بار چيز هايي كه ارزش كمتري داشتن رو دور مي ريختم. اما از بعضي چيزا نمي شد گذشت.حالا هم موندم سر دو راهي.همه محتويات اون جامدادي رو ريختم روي زمين.چيز هايي كه مي خوام دور بريزم رو مي ذارم سمت چپ و چيز هاي ارزشمند رو مي ذارم سمت راستم.مي دونم كه همشون بايد برن سمت چپ و من جايي براي نگه داشتنشون ندارم.به هر حال دو ساعته كه معطل اين چند تيكه پر خاطره شدم.&lt;br /&gt;يه دونه مداد شمعي از اون جعبه 36 تايي مداد شمعي هاي علي كه هميشه آرزو داشتم مال من بودن و يه روز وقتي مداد شمعي هاي كوچيك شده علي رو توي سطل آشغال ديدم، به سختي تونستم يكيشون رو در بيارم. يه مداد نوكي كه سرش گم شده و نمي شه باهاش نوشت اما من از وقتي وارد دنياي شعر خوندن و چيز نوشتن شدم، همه دل نوشته هام رو با اون مي نوشتم.يه روان نويس كه بهترين دوست اول راهنماييم از دبي برام آورده بود و اون موقع فكر مي كردم خيلي چيز خاصيه ولي الآن هزار مدل قشنگ تر از اون توي هر مغازه اي پيدا مي شه.چيزي باهاش نمي نوشتم؛ مي ترسيدم تموم بشه.حالا هم كه جوهرش خشك شده. يه قلم درشت كه وقتي باهاش تمرين خطاطي مي كردم فكر مي كردم يه روز حتما خطاط ماهري مي شم و نشدم. يكي از اون سر مدادياي پاك كني با شكل دايناسور كه هيچ وقت نه به مدادم وصل كردم نه باهاش چيزي رو پاك كردم.گذاشته بودمش براي بعدنم كه هيچ وقت نرسيد و يه M  چوبي كه دوران راهنمايي توي گردنم مينداختم و يه بار دفتر مدرسه يه مدت طولاني اونو ازم گرفت. مي گفتن انداختن اينا توي گردن نشونه عضويت تو يكي از اين گروهك هاي رپ و اين جور چيزاست.بالاخره يه روز يواشكي از كشوي دفتر ناظم برش داشتم.&lt;br /&gt;حالا كه تا چند ماه ديگه قراره برم خونه خودم، مي دونم كه ديگه جايي براي نگه داشتن خيلي چيزا ندارم.&lt;br /&gt;بعضي چيزا هست كه واقعاً به درد نمي خورن. اما چرا نمي شه ريختشون دور؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن1: تو سريال Lost  ،فصل 3، قسمت بيست و چهارم ، وقتي چارلي داره قبل از مرگش پنج تا از موندگار ترين خاطراتش رو روي كاغذ مي نويسه، به دزموند مي گه: &quot;مي دوني؟ خاطرات همه چيز آدمه.&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن2 : يادته پارسال كه از كربلا اومدم،وقتي تو و وحيد براي ديدنم اومديد طبقه پايين،چند تا شكلات كه روز تولد امام حسين(ع) توي حرم ريخته بودن رو همراه سوغاتي به تو دادم و به وحيد ندادم؟ حالا بقيه اون شكلات ها رو كه نمي دونستم بايد به كي بدم، توي كمدم پيدا كردم. سهم وحيد بود ...&lt;br /&gt;   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Nov 2008 17:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pech-pech&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>pech-pech</dc:creator>
<guid>http://pech-pech.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>        Game Over    </title>
<link>http://pech-pech.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;وقتی تو می گویی&lt;BR&gt;فراموش کن&lt;BR&gt;من ناخواسته&lt;BR&gt;همه آن چیز هایی که فراموش کرده بودم را&lt;BR&gt;به یاد می آورم.&lt;BR&gt;  </description>
<pubDate>Sun, 02 Nov 2008 08:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pech-pech&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>pech-pech</dc:creator>
<guid>http://pech-pech.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
