بايد شروع كنم جمله هاي عاشقانه بنويسم فكر كنم ديگر وقتش رسيده باشد و اين طلسم بايد شكسته شده باشد طلسم دغدغه را مي گويم؛ طلسم سال هاي سرگرداني را و طلسم "تو"يي كه از شمايل نداشته ات و از اين همه حيراني مواج ات خسته شده بودي فكر كنم وقت آن شده باشد كه بي هراس عاشقانه اي بنويسم بي هراس نبودن "تو" و وحشت هرگز نيامدن "تو" ! فكر مي كنم بتي كه نداشتم تا تمام "تو" هاي شعرم را در آن بريزم، پيدايش شده باشد مي توانم با شعر هايم غرق بوسه اش كنم و بدانم كه مي شنود، مي بيند، و لبخندش را ببينم وقتي كه چشم هايم به او مي گويند دوستش دارم .