
سه روز است كه عضلات انتهايی كمرم گرفته است.نه می توانم خم شوم. نه پارسا را بغل كنم و نه حتي جوراب هايم را تنهايی بپوشم. تمام نمازم را هم ايستاده می خوانم.بابا مي گويد: "اسپاسم ماهيچه" است.
به هر حال در اين مدت از 24 ساعت روز 23 ساعتش را روی تختم دراز كشيده ام و جز كتاب خواندن و چيز نوشتن كار ديگري از دستم بر نمي آيد.دكتر نمی روم.چون دكتر ها فقط بلدند يك جوری درد آدم را به اعصاب خراب ربط بدهند.اما من فكر نمی كنم عصبی باشم. پس داروهايی كه دكتر تجويز می كند هم حتماً به دردم نمی خورد.
بعد از همان پرسه زدن طولانی شيرين اطراف حرم اين درد به سراغم آمد و من هنوز معتقدم بعضی درد ها به بعضی از بی دردی ها می ارزد.
كتابی كه توی اين سه روز خواندم "هزار خورشيد تابان" خالد حسينی بود.دوستش داشتم. پر از حس زنانه بود و مثل بادبادك باز آدم را بد جوري توی قصه فرو می برد.عادت دارم موقع كتاب خواندن زير جمله هايی كه با آن ها احساس نزديكی مي كنم خط بكشم.
بعضی از آن ها را اينجا می نويسم.
-... او می داند که این سؤال ها زمانی ته خواهد کشید. به تدریج این پریشان گویی ها از وجود او دست بر خواهد داشت. و زمانی خواهد رسید که این (حکایت) دیگر یک زخم باز و التیام نیافته نیست. به کلی تبدیل به چیز دیگری شده است. به زخمی دیرجوش و از شدت درد افتاده. مثل یک افسانه باید محترم شمرده شود و در هاله ای از ابهام باقی بماند.
- او (مرد) خوبی برای او نبوده . درست! ولی حالا قصور او در مقایسه با بدجنسی های رشید، در نظر مریم، چقدر عادی، چقدر بخشودنی بود!
هزار خورشید تابان
- ... بابا آهی کشید "می دانم که دختر نجیبی است، شاید بی انصافی است، اما اتفاقی که ظرف چند روز، گاهی حتی در عرض یک روز می افتد، سیر زندگی را به کلی عوض می کند."بادبادک باز
- همان طور که رویدادهای واقعی فراموش می شوند، وقایعی که هرگز رخ نداده اند نیز می توانند در خاطرمان بمانند.
- سنّ آدم ربطی به سال های عمرش نداره. بلکه بسته به احساسشه.
- آنچه آدم را به تحرک وا می دارد، عشق های کامروا نیستند. بلکه شیدایی های بدفرجام و بی سرانجامند.
- حسادت بیشتر از عقل می فهمد و زودتر به حقیقت می رسد.
- ناممکن است سرانجام آنگونه نشویم که سایرین گمان می کنند هستیم (!)
خاطره دلبرکان غمگین من
"گابریل گارسیا مارکز"