تا حالا خودت رو به خواب زدی؟
براي اينكه بتونی حرفای ديگرانی رو كه فكر می كنن خوابي بشنوی و لابد احساس زرنگی كنی از اينكه چيزي مي دونی كه ديگران فكر مي كنن نمي دوني. يا نه، برعكس.
حالت برعكسش رو تجربه كردی؟
يعني از اينكه ديگران فكر كنن خوابی احساس انزجار كنی ولی باز هم بودن در اين حالت رو به بيداری ترجيح بدی. براي اينكه راه ديگه ای جز اين نداری.
اگر خودت رو به خواب نزنی مجبوری چيزهايی رو ببينی و بشنوی كه تاب دووم آوردن مقابل اون ها رو نداری .اين بيداری دست تو نيست؛ خوابت نمي بره. به بيداريت هم اگر اقرار كنی نمي تونی ساكت بشينی و هيچی نگي. اما صدات تو تاريكی سنگينی گم مي شه و جز خستگی چيزی برات نداره . دوست داري برای حفظ حرمت ها هم كه شده بگی در خواب عميقی هستی. اما خواب نيستی. هيچ وقت خواب نبودی ...
* * * * *
من خيلی وقت است كه خودم را به خواب زده ام. تحمل بيداری را هم ندارم.
تنها می توانم چشم هايم را ببندم . اما گوش هايم از كيلومتر ها دور تر هم صدای اين پچ پچ احمقانه را می شنود . و شامه ام بوی تند اين لجنزار عميق را حس می كند .
می داني كه خودم را به خواب زده ام.
می دانم.
و صدای فريادم را در سكوتم می شنوی.
دارم تحليل می روم. خسته ام.
بايد از اين خواب به خواب ديگری بروم.
خوابی كه بعد از آن بيداری روشنی باشد.
چشم باز كنم نه تو باشی ، نه صدايت
و نه دلهره كابوسی كه شيرينی تمام لحظه هايم را به كامم تلخ كرده است.
صداي خوبی می گويد: " می شود"
می روم كه بخوابم
شب بخير
+
پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 20:10  مرضیه
|