تبليغاتX
پچ پچ هزار ساله

 

 

 

 



صبح وقتي داشتم لباسامو جمع مي كردم،  بابا اومد كنار در و بهم گفت : داري مي ريا
گفت تا ديشب باور نكرده بودم. واقعا ديگه داري از پيش ما مي ري ...
بعد يه عالمه دور خونه راه رفت و هي برمي گشت با يه عالمه حس به من نگاه مي كرد و انگار كه بغض داشته باشه ...
از صبح دلم يه طوريه
يه دل گرفتگي كنار اين همه خوشحالي
هميشه دوستامو مسخره مي كردم كه چرا شب عروسيشون گريه مي كنن...

فردا عروسيمه
مثل همه شبايي كه فرداش يه اتفاق خاص در پيشه، خوابم نمي بره
به چيزاي زيادي فكر مي كنم
امشب رو با همه سر درگميش دوست دارم...

+  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 1:39   مرضیه  |