تبليغاتX
پچ پچ هزار ساله

 

 

 

 





اس ام اس زد برات روی آیینه پیغام گذاشتم.
دلم هری ریخت پایین،
یادم رفت اسمش تو شناسناممه.
باز دلم خواست به دستش بیارم ...
 

+  شنبه 23 آذر1387ساعت 16:37   مرضیه  | 


امروز وقتي داشتم توي كمد قديميم دنبال چيزي مي گشتم، يه جا مدادي پيدا كردم كه مال دوران دبستانم بود. هر سال چيز هايي كه خيلي برام ارزشمند بودن رو توي اون جامدادي مي ذاشتم و هر چند وقت يك بار چيز هايي كه ارزش كمتري داشتن رو دور مي ريختم. اما از بعضي چيزا نمي شد گذشت.حالا هم موندم سر دو راهي.همه محتويات اون جامدادي رو ريختم روي زمين.چيز هايي كه مي خوام دور بريزم رو مي ذارم سمت چپ و چيز هاي ارزشمند رو مي ذارم سمت راستم.مي دونم كه همشون بايد برن سمت چپ و من جايي براي نگه داشتنشون ندارم.به هر حال دو ساعته كه معطل اين چند تيكه پر خاطره شدم.
يه دونه مداد شمعي از اون جعبه 36 تايي مداد شمعي هاي علي كه هميشه آرزو داشتم مال من بودن و يه روز وقتي مداد شمعي هاي كوچيك شده علي رو توي سطل آشغال ديدم، به سختي تونستم يكيشون رو در بيارم. يه مداد نوكي كه سرش گم شده و نمي شه باهاش نوشت اما من از وقتي وارد دنياي شعر خوندن و چيز نوشتن شدم، همه دل نوشته هام رو با اون مي نوشتم.يه روان نويس كه بهترين دوست اول راهنماييم از دبي برام آورده بود و اون موقع فكر مي كردم خيلي چيز خاصيه ولي الآن هزار مدل قشنگ تر از اون توي هر مغازه اي پيدا مي شه.چيزي باهاش نمي نوشتم؛ مي ترسيدم تموم بشه.حالا هم كه جوهرش خشك شده. يه قلم درشت كه وقتي باهاش تمرين خطاطي مي كردم فكر مي كردم يه روز حتما خطاط ماهري مي شم و نشدم. يكي از اون سر مدادياي پاك كني با شكل دايناسور كه هيچ وقت نه به مدادم وصل كردم نه باهاش چيزي رو پاك كردم.گذاشته بودمش براي بعدنم كه هيچ وقت نرسيد و يه M چوبي كه دوران راهنمايي توي گردنم مينداختم و يه بار دفتر مدرسه يه مدت طولاني اونو ازم گرفت. مي گفتن انداختن اينا توي گردن نشونه عضويت تو يكي از اين گروهك هاي رپ و اين جور چيزاست.بالاخره يه روز يواشكي از كشوي دفتر ناظم برش داشتم.
حالا كه تا چند ماه ديگه قراره برم خونه خودم، مي دونم كه ديگه جايي براي نگه داشتن خيلي چيزا ندارم.
بعضي چيزا هست كه واقعاً به درد نمي خورن. اما چرا نمي شه ريختشون دور؟



پ.ن1: تو سريال Lost ،فصل 3، قسمت بيست و چهارم ، وقتي چارلي داره قبل از مرگش پنج تا از موندگار ترين خاطراتش رو روي كاغذ مي نويسه، به دزموند مي گه: "مي دوني؟ خاطرات همه چيز آدمه."

پ.ن2 : يادته پارسال كه از كربلا اومدم،وقتي تو و وحيد براي ديدنم اومديد طبقه پايين،چند تا شكلات كه روز تولد امام حسين(ع) توي حرم ريخته بودن رو همراه سوغاتي به تو دادم و به وحيد ندادم؟ حالا بقيه اون شكلات ها رو كه نمي دونستم بايد به كي بدم، توي كمدم پيدا كردم. سهم وحيد بود ...
  

+  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 21:28   مرضیه  |