نشسته بودم رو به رویش و مدام این جمله را تکرار می کردم که : اگر اینطوری رفتار کنم، پس فرق من با بقیه چیه؟ اگر آنطوری رفتار کنم ... وقت رفتن فهمیدم هیچ فرقی با بقیه ندارم.
فردا چشم هام رو ليزيك می كنم.كاش به جای چشم هام مغزم رو ليزيك می كردم. لايه ی پيچيده ی جديد روی مغزم، با يك اشعه ليزر از بين می رفت و بوی سوختگی اش هم بلند می شد و دل من خنك می شد. كاش فردا می خواستم بروم زير تيغ جراحی يك عمل سخت.مثل عمل قلب، كه اميد زنده بودنم خيلی كم بود و من امشب مجبور مي شدم بنده خاص خدا شوم و از همه گناهانم تؤبه كنم. آن وقت زنده از زير عمل بيرون می آمدم و به خاطر لطفی كه خدا به من كرده، سر عهدم با خدا باقی می ماندم. كاش فردا قرار بود يك كار هيجان انگيزتر انجام بدهم.مثلاً می خواستم بروم زير تيغ عمل جراحی ،فقط به خاطر اينكه يك عضوم را به يك نفر هديه كنم.آن وقت اگر آدم خوبی هم نمی شدم، تا هميشه ی زندگی ام دلم خوش بود كه يك كار خوب بزرگ در زندگی انجام داده ام . آن وقت تا آخر زندگی ام چه درد های لذت بخشی می كشيدم و چه مغرور می ناليدم. دارم هذيان می گويم.خيلی وقت است كه نوشته هايم همين هذيان ها هستند و برای همين هم اينجا چيزی نمی نوشتم. شايد تصميم بگيرم آسمان آبی اينجا را كمی خاكستری كنم و به جای اين دو آدمك خنگ خوشحال، تصوير دو آدم بزرگ را اين كنار بگذارم و به جای اين جمله خوب روشن، چند خطی سكوت بنويسم. خوابم می آيد. دارم هذيان می گويم. کاش فردا برای چشم هام اتفاقی نیفتد. من هنوز چشم های کسی که می خواهم دوستش داشته باشم را ندیده ام...