
چقدر اینجا خوبه. چقدر تنهام. تنهای تنها...
چقدر وقتی باید اینجا می بودم، نبودم و چقدر حالا که هیچکس نیست، اینجام.
نشسته ام توی یکی از این حجره های پل خواجو و مثل بچه ها پاهایم را آویزان کردم به سمت آب، سمت زاینده رود.
چرخیدن توی اصفهانی که همیشه برایم یادآور خاطره ی دوری ست خیلی غریب و دلنشین است.
خاطره ی خوب، خاطره ی گوش کردن صدای زاینده رود از پشت گوشی تلفن.
خاطره ی تصور کردن غروب های سی و سه پل زیر قدم های کسی که حالا نمی دانم چقدر تاب سنگینی آن قدم های بی تاب را داشت.
خاطره ی آن جمله ی همیشگی که مغرورانه می گفتم:"تو تعریف نکن، خودم می خوام ببینم..."
خاطره ی اصفهان که درست نمی دانم چند وقت می شود که برایم حکم جایگاه پرواز را دارد. حکم یک جای آشنا که تا حالا ندیده بودم اما تعلق عجیبی به آن داشتم و حالا که اینجام این احساس تعلق چندین برابر شده و دلم نمی خواهد که به تهران برگردم.
راست می گفت، اینجا بهترین جا برای هجرت بود، بهترین جا برای آماده شدن، بهترین جا برای مردن...
چقدر حالم خوبه...چقدر گریه دارم. چقدر تو نیستی و چه اتفاقی امروز، روز تولد توست.
اول فکر می کردم احمقانه است بیایم و تنهایی توی شهری که جز نامی از آن نمی دانم غلت بزنم و همه جاهایی که دوست داشتم از نزدیک ببینم را تنهایی درک کنم. اما این کار را کردم.
سید حسین گفت اول برو پل خواجو. گفت که تنهایی اش یک چیز دیگر است.گفت که نشستن روی پله های پل خواجو و چای خوردن و سیگار کشیدن خیلی می چسبد. اما من چای نمی خورم، سیگار هم بلد نیستم بکشم، فقط دارم می نویسم. احمقانه بودن کارم شاید فقط برای این باشد که هر کسی رد می شود یک جور عجیبی به من نگاه می کند، انگار که الانه می خواهم خودم را از روی این پل پرت کنم پایین، انگار که عاشقم...
اما من عاشق نیستم. هیچ کسی هم در این حوالی نیست. برای همین هم هست که الان روی پل خواجو ام. برای همین هم هست که حالا لذت این تنهایی را خوب لمس می کنم.
دارد شب می شود. ۱۰ دقیقه ی دیگر باید هتل باشم. داشت یادم می رفت که برای یک سفر کاری به اصفهان آمده ام. کاش این لحظه هیچ وقت تمام نمی شد.
من حالا آرام ترین آدم روی زمین ام.
غروب جمعه ی ۲۷ مهر ۸۶
پل خواجو
ریچارد براتیگان