تبليغاتX
پچ پچ هزار ساله

 

 

 

 




من می خواهم يك كاری بكنم. يك كار بزرگ. می خواهم همه چيز را تغيير بدهم. مي خواهم همه چيز را خوب كنم. سرنوشت همه ی اين زندگی بستگی به چگونه سپری شدن همين روزها دارد. می تواند به گند كشيده شود يا نشود!
می خواهم يادم بيايد كه هميشه ی زندگی ام احساس می كردم يك چيزِ خوب در وجودم دارم و آن مثبت انديشيدن است. می خواهم همه ی آدم هايی را كه اين مثبت انديشی جادويی مرا كمرنگ كرده اند، از ياد ببرم.
می خواهم اعتراف كنم همين آدم ها بودند كه يك روزی در نظرم خيلی قشنگ و جالب جلوه می كردند و حالا كه خارج از گود بهشان نگاه می كنم، مي بينم همه ی مسير زندگی شان و آنچه كه خيال می كردند از ديگران متفاوتشان كرده، زندگی شان را نابود كرده است.
مي خواهم به خودم تلقين كنم كه آنقدر توانايی دارم كه بتوانم اين ذهن خراب شده ی مايوس را دوباره درمان كنم.
می خواهم يادم بيايد كه چه تصوير روشنی از آينده داشتم.
من هنوز آنقدر نشده ام كه غرور دوست داشتنی ام را با هزار تا توجيه زير پای خودم له كنم و فكر كنم كه دارم از زندگی ام لذت می برم.
می دانم كه سادگی خوشبختی ام را همين دور و برها پيدا خواهم كرد و اين بار، پیمودن اين راه، سخت است؛ بايد تحمل كنم.
دلم به حال هيچ كس نمی سوزد و خدا كند كه جز خدا از هيچ كس ديگر نترسم!
من همه چيز را خوب می كنم و به اين جمله ايمان دارم كه:
                  " اگر فكر كنيد می توانيد يا فكر كنيد كه نمی توانيد، در هر دو صورت حق با شماست."

 
پ.ن: اينها را نوشتم تا اين جرقه ماندگار شود.

 

+  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 18:43   مرضیه  |