
اين "دوباره" هميشه من را به ياد معنای كمرنگی از اميد می اندازد.
حالا
يك روز،دو روز،سه روز و هنوز ... !
امشب بيست و دومين شب آسمان زندگی من است .
زخمی از تيزیِ تيغی كه حتی لذت ديگر خراش های زندگی را هم به همراه ندارد.
عمر اين سر خوشی چه كوتاه بود.
تلخی این قصه چه بلند !
من فقط نگاهم را برای پيدا كردن عكسی از ماه از آسمان برگرفتم.
وگرنه كدام مسافر خسته ای بخششِ ابر و روشنی ستاره را به يك لحظه بوييدن خاك می بازد ؟!
نگرانم
اين آسمان به خاطر من است كه نمی بارد
و اين روزها به خاطر من ، كه نمی گذرند !
" به خدا من خسته ام
خيلی دلم می خواهد از اينجا
به جانب آن رهايی آرام بی دردسر برگردم،
آيا تو قول مي دهی
دوباره من از شوق سادگی...اشتباه نكنم؟! "
پ.ن۱ : قسمت داخل گیومه از سید علی صالحی است.
پ.ن۲ : مرجان خوبم ، فاطمه عزیزم، مریم نازنیم ،دوست دارم بدونید که امسال تولدم چقدر خوشحالم کردید!