يك سال زندگی می كنم. یک روز ديوانه مي شوم. ۱۰روز ديوانه می مانم. اين ديوانگی هی مزه می دهد...هی مزه می دهد! بعد می خواهم زندگی كنم... ديوانگی را نمی شود با زندگی يكی كرد. مسيرشان مثل دو تا راه كاملاً جداست كه حتی هم را قطع هم نمی كنند. من هميشه ی زندگی ام يك روزهايی را ديوانه بوده ام. و هيچ وقت زندگی ام ديوانگی ام را زندگی نكرده ام. يا بهتر بگويم؛ با خيال راحت ديوانگی نكرده ام. مثل يك پرنده که دلش برای پريدن تنگ شده است اما توی قفس است. والبته قفسش را هم خيلی دوست دارد.چون اين قفس آنقدر قشنگ و آبی هست كه ماندن در آن به هزار بار پريدنِ اين شكلی(!) بيارزد! فقط قفس است. يعنی چهارچوب دارد !