تبليغاتX
پچ پچ هزار ساله

 

 

 

 




نشستم سر كلاس رياضيات پايه. حالا اينكه چرا اين درس رو ترم آخری دارم می گذرونم اصلاً مهم نيست.
نشستم سر اين كلاس و خدا خدا می كنم زود تر ساعت ۱۲:۳۰ بشه و كلاس تموم شه.
استاد با شخصيت و محترم رياضيات دانشگاه، دو ماه پيش سكته كرده و بعد از يه مدت استراحت، دوباره اومده سر كلاس.
نيم ساعت اول همه چيز خوب بود. استاد خيلی خوب درس می گفت و بچه ها خيلی جدی گوش
می كردند و سوال مي پرسيدند.
كم كم لحن استاد تغيير كرد. كلماتش كشيده تر ادا مي شدن و ديگه لب های استاد حركت می كرد و صدايی ازش خارج نمی شد! من ترم ۲ هم با همین استاد كلاس داشتم و به خاطر ادب و علمش احترام زيادی براش قائلم. كاش اين بچه دهاتيایِ غربتیِ سال اولی، می دونستن با اين خنده هاي ريز ريزشون دارن همه ی شخصيت يه استاد رو زير پاشون له مي كنن. حالا از صدای انفجار خنده ی بچه ها ديگه همون صدای بريده بريده ی  استاد هم شنيده نمی شه.
تا مياد حرفي بزنه، دوباره يه صدای خنده ي بلند به خنده ی قبلی وصل می شه و نظم كلاس به كل به هم ريخته.
استاد خيلی داره خودش رو كنترل مي كنه. نمی خواد درسش رو قطع كنه.

استاد: اين تااااااااااااااااااااا ...
بچه ها: هه هه هه هه
استاد: بچه ها ...تااااااااا بع ...
بچه ها: تاااااااااااااااااااااابع  چي استاد ؟    ‌  [صداي خنده همه كلاس]
استاد: [همراه بچه ها مي خنده و سرش رو مي ندازه پايين]
بچه ها: تعطيل مي كنييييييييييييييم.
استاد: بنويسيد بچه ها : چن........نانچه.....اييييييينْ   تاااااااااااااا بع .....
بچه ها: هه هه هه هه هه   
يكي از بچه ها: استاد به خودتون فشار نيارين   [صدای خنده ]
استاد: [ديگه نمي خواد خودش حرفی بزنه]  دخْتْ.... ترم  شما بگو تا اينجاي درس رو
يكي از پسرا:  شما استادی !

واي دارم ديوونه می شم. سرم داره سوت مي كشه. چرا استاد سرشون داد نمی كشه؟
استاد از توی كيفش چند تا قرص در مياره و مي ندازه تو دهنش. حالا ديگه به بد ادا شدن كلماتش، لرزش دست و چشم هاش هم اضافه شده. می ترسم الآن از عصبانيت و ناراحتی كه داره تو خودش می ريزه يه سكته ديگه بزنه.
نيم ساعته هر دقيقه ی كلاس داره مزخرف تر از دقيقه ی قبل مي شه. باورم نمي شه اين بچه ها اینقدر يكدست بی شعور و بی فرهنگ باشن! پسرا وقت گير آوردن برای دخترا ادا در بيارن و با تيكه هاشون خودشون رو مطرح كنن. دخترا هم با صدای بلند فقط می خندن !
...ديگه هيچ كلمه ی معنا داری از دهن استاد خارج نمی شه. استاد نمی خواد كلاسش رو زود تموم كنه. بچه ها خيلی راحت از كلاس می رن بيرون و وقتی استاد می خواد جلوشون رو بگيره، باز لب هاش بی صدا می شن و ....وای...
يك نفر از آموزش مياد و در كلاس رو می زنه. كاش استاد باهاش بره.
تو همون مدت كه استاد دم در بود، پا شدم يك داد بلند سر همه ی بچه ها كشيدم !
هيچ وقت تا حالا اينقدر عصبانی نشده بودم. باورم نمی شه كه جلوي يه جمع ۵۰-۴۰ نفری اين كار رو كردم. بهشون گفتم با چه استاد با شخصيتی طرفن و اينكه همشون مثل هم نفهم و بی ادبن. بچه ها همه ساكت شدن و مثلاً شرمنده.
تازه نشستم سر جام. خوشبختانه استاد ديگه برنگشت. بچه ها دارن دونه دونه با قيافه ی ناراحت از كلاس می رن بيرون. پسراشون قيافه ی حق به جانب گرفتن و انگار كه بايد به من توضيح بدن، اومدن ميگن: خانوم ما رفتيم آموزش گفتيما!  [همون پسرايی كه بدون توجه به استاد و با نيش باز از كلاس می رفتن بيرون]
ديگه دلم نمی خواد پامو تو اين كلاس بذارم. اگه واسه خودم اين اتفاق می افتاد اينقدر عصبانی
نمی شدم.
 كاش يه كاری از دستم بر مي اومد.
الآن استاد داره چي مي كشه؟!

+  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 17:42   مرضیه  |