
واي دارم ديوونه می شم. سرم داره سوت مي كشه. چرا استاد سرشون داد نمی كشه؟
استاد از توی كيفش چند تا قرص در مياره و مي ندازه تو دهنش. حالا ديگه به بد ادا شدن كلماتش، لرزش دست و چشم هاش هم اضافه شده. می ترسم الآن از عصبانيت و ناراحتی كه داره تو خودش می ريزه يه سكته ديگه بزنه.
نيم ساعته هر دقيقه ی كلاس داره مزخرف تر از دقيقه ی قبل مي شه. باورم نمي شه اين بچه ها اینقدر يكدست بی شعور و بی فرهنگ باشن! پسرا وقت گير آوردن برای دخترا ادا در بيارن و با تيكه هاشون خودشون رو مطرح كنن. دخترا هم با صدای بلند فقط می خندن !
...ديگه هيچ كلمه ی معنا داری از دهن استاد خارج نمی شه. استاد نمی خواد كلاسش رو زود تموم كنه. بچه ها خيلی راحت از كلاس می رن بيرون و وقتی استاد می خواد جلوشون رو بگيره، باز لب هاش بی صدا می شن و ....وای...
يك نفر از آموزش مياد و در كلاس رو می زنه. كاش استاد باهاش بره.
تو همون مدت كه استاد دم در بود، پا شدم يك داد بلند سر همه ی بچه ها كشيدم !
هيچ وقت تا حالا اينقدر عصبانی نشده بودم. باورم نمی شه كه جلوي يه جمع ۵۰-۴۰ نفری اين كار رو كردم. بهشون گفتم با چه استاد با شخصيتی طرفن و اينكه همشون مثل هم نفهم و بی ادبن. بچه ها همه ساكت شدن و مثلاً شرمنده.
تازه نشستم سر جام. خوشبختانه استاد ديگه برنگشت. بچه ها دارن دونه دونه با قيافه ی ناراحت از كلاس می رن بيرون. پسراشون قيافه ی حق به جانب گرفتن و انگار كه بايد به من توضيح بدن، اومدن ميگن: خانوم ما رفتيم آموزش گفتيما! [همون پسرايی كه بدون توجه به استاد و با نيش باز از كلاس می رفتن بيرون]
ديگه دلم نمی خواد پامو تو اين كلاس بذارم. اگه واسه خودم اين اتفاق می افتاد اينقدر عصبانی
نمی شدم.
كاش يه كاری از دستم بر مي اومد.
الآن استاد داره چي مي كشه؟!