يا امام حسين سلام

صداي ما رو می شنويد؟
ما رو يادتونه؟
ما كه از صدقه سرِ همان چند روز پا بوسی شماست كه زنده ايم.
امسال تازه می فهميم دلتنگی برای شما يعنی چی !
يعنی شايد يك كمی بفهميم !
خب، من نيامدم حرف هاي يك ساله ام را اینجا با شما بزنم.
بعضی حرف ها هم كه توی كلمه و جمله جا نمی شوند.
فقط می خواستم اينجا رنگی از شما بگيرد.
دستمان كه تا سرزمين شما كوتاه است.
خسته هم هستيم.
دلمان شما را می خواهد از نزديك.
خواهش می كنم هنوز هوايمان را داشته باشيد...
+
شنبه 30 دی1385ساعت 21:35  مرضیه
|
كاش يك نفر در خانه بود. دارم از استرس مي ميرم. اين موبايلِ لعنتي هم كه مُدام زنگ مي زند و فقط مي گويد : "چه خبر؟"
جواب هم يك كلمه است: "بي خبر! "
نه هيچ خبري، نه هيچ فرضي، نه تفسيري !
هيچ وقت، مرجان هيچ وقتِ با هم بودن، اينقدر تلفن هايم را بي جواب نمي گذاشت. تا الآن ۳۰ بار زنگ زدم و ۳ تا اس ام اس.
بگذار از اول دوره كنم ؛
همه چيز خيلي خوب بود. مرجان شب پيش فقط دو ساعت خوابيده بود.خُب، مثل همه. ما هم بيدار بوديم. ولي سرحال بوديم.كلي خنديديم. توي يك ماشين كرايه اي، یخ زديم و انگليسي خوانديم.مرجان كلي مسخره ام كرد براي مدل زبان خواندنم.
مسخره كردن انرژي اضافه بر سازمان مي خواهد !
امتحان داديم، بعد
شیما چايي خريد با به قول مرجان، از اين شكلات قُلمبه ها !
راه افتاديم پياده به سمت سيدخندان.مرجان از توي برف ها مي رفت،جا پايش بماند. گوشيش شارژ نداشت؛ دايورت كرده بود روي گوشي شيما.
سيد خندان از هم جدا شديم. ساعت ۳ بود.
...مقدمات ضبط باغ مظفرِ امشب را آماده كرده بودم،كاغد، قلم توي دستم تا امشب نقدش را بنويسم.
تلفن زنگ مي زند. محسن !
از مرجان خبر داري؟
مي اندازدَم تو هول و ولا ...
مرجان هنوز خانه نرفته.پيش هيچ كس هم نيست.مامانش مي گويد: هنوز از امتحان برنگشته!
گوشي اش شارژ دارد (!) بوغ آزاد مي زند، ريپورتِ اس ام اس هايش مي آيد...و مرجان جواب نمي دهد!
يك ساعت گذشته. همه داريم ديوانه مي شويم از شدت دلشوره !
به هر كس زنگ مي زنيم waiting است. تلفن هاي همه مشغول؛ من ، بيتا ، محسن ، شیما ، الناز...
واي چقدر اين شب طولاني است. صداي قلبم را مي شنوم. نكند..نه...اين فكر ها چيست؟ هر اس ام اسي كه مي آيد مي گويم مرجان است ! و مرجان نيست.
بيتا و پريسا دارند مي روند توي خيابان ها...مي روند بيمارستان ها... محسن هم باهاشان.
آخ ...مرجان ! مرجان عزيزم...
دارم فكر مي كنم چي نذرش كنم. چي زودتر جواب مي دهد؟
ما همه ترسيده ايم،دلهره داريم،فكر هاي عجيب و غريب را پس مي زنيم، داريم دُعا مي كنيم و
خبر جديد مي رسد :
" مرجان در اتاقش خواب است."
پ.ن : وقتي مرجان اولين تلفنش را با صداي خواب آلود جواب داد، فرياد فرد پشتِ خط،همه ي خانه شان را لرزاند. تا آخر شب خانه مرجان اينا زلزله مي آيد!
+
شنبه 23 دی1385ساعت 23:32  مرضیه
|
من توی بازیِ
"یلدا بازی" شرکت نکردم. از
اونهایی که دعوتم کردن هم معذرت می خوام.راستش اصلاْ تو مودش نبودم. اما این تب و تاب مرور خاطره ها، بهونه ای شد تا برم سراغ خاطرات نوجوانیم و دل نوشته های خصوصی اون روزهامو برای اولین بار مرور کنم. البته من دفتر خاطرات نداشتم. از همون اول هم از دفتر خاطرات خوشم نمی اومد. هر وقت دلم نوشتن می خواست، هر کاغذی که دمِ دستم بود رو بر می داشتم، توش می نوشتم و می ذاشتم توی یک جعبه.
۱۳۸۰/۹/۲۹
" امشب شبِ یلداست.ما که هیچ مراسمی نداریم.ولی اتفاقی به خاطر جلسه مون که آقای ابوالحسنی میاد، عمو اینا هم میان.آخ جون بالاخره یه شب ِ یلدا، ما هم مهمون داریم. انگار همین دیروز بود شبِ یلدای پارسال.علی رفت تخمه خرید، بابا و مامان رفتن خوابیدن، من و علی و فاطمه نشستیم با هم تخمه خوردیم و شبِ یلدا گرفتیم. چقدر خوب بود . یادش به خیر! کاش می شد همین قدری می موندیم و هیچ وقت بزرگ نمی شدیم. حیف، نمی شه. یه وقت می رسه که شب یلدا سه تایی باید بچه ها رو ورداریم و بریم خونه ی مامان اینا. اون موقع حتماْ الآنِ خودمونو یادمون رفته.
همیشه از همون بچگی از سن ۱۶ سالگی بدم میومد. از آدمای ۱۶ ساله هم بدم میومد. حالا خودم دقیقاْ وسط ۱۶ سالم. اون طورام که فکر می کردم نیست. فکر می کردم ۱۶ ساله ها روانی ان، حتی بیشتر از ۱۵ ساله ها. کاش می شد آدم از ۱۵ سالگی می رفت تو ۱۷ سالگی. مثل پلاک بعضی خونه ها که برای عدد ۱۳ می نویسن ۱+۱۲،منم الآن باید بگم:۱+۱۵ سالمه.
الآن جامعه شناسی داریم. وقت بیکاریه و همه دارن برای امتحان ساعتِ بعد ، تاریخ ادبیات می خونن.من حالِ خوندن ندارم.عیب نداره، حسنیه داره خوب می خونه. فقط کاش جاهامونو عوض نکنن !
کاش فائزه اینجا بود و با هم "بی تو مهتاب..." می خوندیم."
+
یکشنبه 17 دی1385ساعت 0:20  مرضیه
|
گفت :" حالا كدام حرم برويم؟" گفتم:"فرقی با هم ندارند.همه ی اوليای خدا يك نور واحدند." خنديد:"برای تو فرقی نمي كند كجا برويم؟" گفتم:" نه ، نبايد بكند." گفت:"پس چرا به اسم او كه می رسی مه روی چشمت را می گيرد؟ فرق نمی كنند كه؟" لال شدم.مچ گرفته بود. گفت : "تو نور واحد و اين حرف ها سرت نمي شود.درس تو هنوز به آن جا نرسيده ؛ اين درس كلاس بالايی هاست. درس تو رسيده به نان و نمك ! نان و نمك او را خوردی، به او دل بستی. بين او و همه ي ائمه فرق می گذاری.نمك گير شدی"
شناسنامه را از شيشه ی باجه بردم تو: "آقا لطفاً يك بليت براي مشهد!"
.....
" از آن بالا بالا ها ما را انداختند پائين آقا ! تاريك بود.چه جور. آن پائين را مي گويم. چشم،چشم را نمي ديد. مثل اتاق كه تاريك باشد، نه ! مثل شب رودخانه؛غليظ! دست كه مي برديم جلو، دستمان توي تاريكي گير مي كرد. حتي دستمان را هم نمي ديديم. موج هاي تاريكي هرهر مي ريختند روي هم! ترسيده بوديم آقا . خالي بود. دور و برمان را مي گويم. هيچي نبود. مثل بيابان لخت؟ نه! تو بيابان اقلاً زير پاي آدم يك چيزي هست؛ ولي آنجا نبود. حتي زير پاهايمان هم خالي بود.
آقا تنها بوديم. صداي ناله ي همديگر را مي شنيديم؛ ولي هر چه دست مي كشيديم هم را پيدا نمي كرديم. دست هايمان را كشيده بوديم جلو، كورمال،كورمال دور خودمان مي چرخيديم و دنبال چيزي كه نبود مي گشتيم.
بعد هماني شد كه خودتان مي دانيد. صداي شما آمد؛ از پشت تاريكي. اول گفتيد:"سلام!" نمي دانيد چه حالي شديم. از وقتي از آن بالا بالا افتاده بوديم كسي بهمان سلام نكرده بود. صدايتان ! صدايتان خيلي آشنا بود. ولي هر چه فكر كرديم يادمان نيامد قبلاً كجا شنيده بوديم.
گفتيد :" من اينجايم . اينجا تاريك نيست! من فانوس دارم." آقا دلمان غنج رفت. داد زديم:" كجا؟ كدام طرف؟" گفتيد :"يك قدم جلوتر!" از ذوق جيغ كشيديم. يك پايمان را بلند كرديم كه بگذاريم جلوتر! يك دفعه گيج شديم. ما مدت ها بود داشتيم مي چرخيديم. حالا ديگر يادمان نمي آمد كه اول به كدام جهت آمده بوديم تو قبل از چرخيدن! نه اصلاً يادمان نمي آمد .
پاي بالا رفته را به كدام طرف بايد زمين مي گذاشتيم كه اسمش جلوتر باشد؟ نمي دانستيم. گفتيم شايد دور بعدي معلوم شود. باز چرخيديم.
اين ها همه را يادتان هست كه، خب حالا يك مطلب كوچك: ما هنوز همان جاييم آقا! تو همان حال ها! داريم مي چرخيم تا شايد دور بعد بفهميم. عجيب است؟ نه؟ باورتان نمي شود؟ هستيم ديگر! درست همان جا! فقط فرقي كه كرده، صداي شما يواش تر مي آيد. هرهر موج هاي تاريكي هم بلند تر شده!
خب، من نيامدم اينجا كه داستان را از اول تعريف كنم. مي خواستم بگويم: آقا! ما فانوس نداريم.خب؟ اين جا هم تاريك است. خب؟حالا شما هي از پشت آن موج ها بگوييد: "بيا جلوتر!" عجب بدبختي اي است .آقا ما نمي دانيم شما كدام طرفيد؟ جلوتر كجاست؟
چه وضع گريه داري داريم. همين طور دستمان روي تن تاريكي است، داريم مي چرخيم. صداي شما مي آيد. يك پاي ما توي هواست.اشك هايمان مي ريزند وسط دايره اي كه دورش مي چرخيم.
آقا فانوس را بگيريد بالاتر ! همين آقا! من اصلاً آمده بودم همين را بگويم:
فانوس را بگيريد بالاتر. "
+
سه شنبه 5 دی1385ساعت 21:24  مرضیه
|