تبليغاتX
پچ پچ هزار ساله

 

 

 

 




_ " كاش از اين طرف نمي آمديم؛ چه ترافيكيه"
_ هان؟  آره ترافيكه. [ترافيكه اما من خسته نمی شم. با بابا كه هستم دوست دارم راه طولانی تر بشه.حرف هم كه نمي زنيم،باز هم خوبه. بابا همه ی زندگی منه. هيچ كس به اندازه ی بابا دوستم نداره. و من اين رو مي دونم. و خودش مي دونه كه مي دونم ...
زود تر برسيم خانه كه چی؟ باز همان بي حوصلگی، خستگی ، بی هيچ اميدی اين شب طولانی بگذره و خوابِ بی رؤيا و فردا دوباره همان روزمرگی ...
لا اقل اينجا كنار بابام. همين كه می دونم خوشحاله كه وقتش رو خالی كرده و من رو دكتر برده ، احساس خوبی دارم.]
_ "نگران نباش بابا. دكتر پرهيزگار كارش رو بلده.  فوق تخصص جراحی چشمه. من خيلی وقته می شناسمش."
_ نگران نيستم . به تو اعتماد دارم بابا !
[ بابا می فهمه بي حوصلم. هي سكوت رو مي شكنه و حرف مي زنه و سئوال مي كنه. و من كوتاه و مختصر سئوال هاي نه چندان مهمش رو جواب می دم. بغض دارم. نمی دونم چرا !  طولانی تر حرف بزنم، صدام مي لرزه، بد می شه ! ]
_ بخاری رو روشن كن بابا، سرده.
_"سردته؟!  هوا خوبه ها !"
_سرما توی بدنمه بابا. تو هميشه گرمی ، بخاری رو روشن كن !
[ بابا چرا هيچ وقت بی حوصله نيست؟ چرا هميشه حالش خوبه؟ دستاش هم هميشه گرمه. بچه كه بودم به دستاش می گفتم بخاری!  مي پرسيدم چرا هميشه گرمی توی اين سرما؟  می گفت : دلم گرمه بابا !
چراغ قرمز طولانی سر فخر آباد رو بالاخره رد مي كنيم. چشمم مي افته به عكاسی پرسنلی ساختمان قديمی پرچم. چقدر عكس اينجا انداختم. آخريش اما خيلی پر بركت بود. خورد رو پاسپورتم، روی ويزای مكه ام ، كارت كاروان كربلام.   مكه ام ... كربلام... چه حرارتي داره آهنگ اين دو كلمه ي  آشنا !  چه لذتی داره گذروندن روزها و ماه ها ، زير حرارت گسترده ی اون سفر های كوتاه ...
حالا انگار خودم رو دور تر می بينم. احساس نا امنی ام بی دليل نيست. هر چی هست از همين پناهگاهه. سرما از كجا مياد ؟ سقف پناهگاه كنار رفته يا من بی اينكه بدونم به در خروجی نزديك شدم؟! ]
_" به چی انقدر عميق فكر می كنی بابا؟"
_هيچی.
_"چرا. چشمات رو نازك كردی. اين مدلِ فكر كردنته. مثل تلويزيون ديدنت."
_ بابا ميای بريم كربلا ؟  كاري نداره به خدا. فقط بايد بريم دنبال ويزا. اين دفعه كه رفتيم خيلي ها خانوادگی با ماشينِ خودشون اومده بودن.
_" با ماشين خودشون؟!"
_ آره. اينجوری ديگه نبايد منتظر اين كاروان و اون كاروان بمونی. هر وقت بخوای می تونی بری.
_ "كِی؟"
_ عاشورا-تاسوعا.  نه ،  همين عرفه.  تو وقت نداري بابا ، حيف !  اگر نه به زحمتش مي ارزه ها... [ توی دلم آشوبه. كاش بابا می دونست چقدر دلم پوسيده.] بهش می گم :
آدم يه مدت يه بار بايد خودشو تمديد كنه.
بابا مي خنده... بابا هميشه تمديده ...
 
+  شنبه 18 آذر1385ساعت 23:34   مرضیه  | 


اينجا همواره همه اخبار جهان
خلاصه خبری ساده بيش نيست؛
روشنايی روز و تاريكي شب
تاريكی شب و روشنايی روز
چه فرقی دارد ؟
تو خوابی و من خيره به آن كلاغ خسته ام،
كه از پائيدن اين پنجره، پيـــر خواهد شد .

 
+  جمعه 3 آذر1385ساعت 0:18   مرضیه  |