دوست دارم اون صندوقچه ي چوبي كه تو "خانه جوان" بودُ توي اتاقم داشته باشم.
دوست دارم يه سفر طولاني برم انگلستان.
دوست دارم زبان انگليسي ام خيلي قوي باشه. ديگه براي فيلم ديدن ، از نگاه كردن به زير نويس خجالت مي كشم.
دوست دارم معلم باشم.نه تدريس خصوصي ؛ توي مدرسه با يه عالم بچه حرف بزنم و چشماشون طوري نگام كنه كه حس كنم حرفام مي ره تو مغزشون.
دوست دارم جالبيِ زندگیِ آدمايي كه هر از گاهي مسير زندگي، جلوي راهم قرارشون مي ده، از زندگي خودم و همه توانايي هايي كه دارم ، مايوسم نكنه.
دوست دارم روي ديوار اتاقم با قلم درشت شعرايي رو كه دوست دارم بنويسم. اما نه ؛ خط درشتم خوب نيست؛
دوست دارم خيلي قوي و بي نقص خطاطي كنم.
دوست دارم اتفاقات مختلف حواسمو پرت نكنه و بتونم يكسره نقاشي بكشم ؛ از نيمه كاره بودن تابلو هام بدم مياد.
دوست دارم قلمم اونقدر قوي باشه كه بتونم هر چيزي رو دوست دارم، به بهترين شكل ارائه بدم.
دوست دارم پوشيدن كفشاي ظريف و دخترونه رو تجربه كنم.
دوست دارم سنتور بزنم. اما من كه سنتور ندارم. بلدم نيستم !
دوست دارم ماشين داشته باشم. مال خود خودم.
دوست دارم خود سانسوري بلد نباشم. خودمو زندگي كنم. مثل جلال آل احمد.
دوست دارم...نه ، اين يكي "دوست داشتم" بود. و من "دوست داشتم"، دوست ندارم. چون از فكر كردن به چيزايي كه امكان نداره اذيت مي شم.
خب اينكه من دوست دارم شب ها توي خيابون تنها راه برم و سرما بزنه تو صورتم و فكر كنم، و اينكه وقتي هوس مشهد مي كنم، بليط بگيرم و تنهايي بپرم برم مشهد، هيچ وقت اتفاق نمي افته !
دوست دارم مردن با گاز رو تجربه كنم.
دوست دارم يك روزي بميرم كه پنج شنبه يا جمعه باشه و من جوان باشم.
دوست دارم بيشتر كتاب بخونم.
دوست دارم هميشه يادم بمونه كه بايد سنگين و متين باشم.
دوست دارم مادر باشم.
دوست دارم ترسم از مصاحبه اي كه سئوالاش از پيش طرح نشده بريزه.
دوست دارم يكي رو دوست داشته باشم ؛ اهليش كنم !
من...خيلي چيزا دوست دارم.
وخيلي چيزا دوست ندارم.
هيچ كدوم از اينا كه دوست دارم ، غير واقعي نيستن و مي تونم داشته باشمشون.
راضي نميشم ولي.
همه اينا رو هم كه داشته باشم ،
دوست دارم يه جاي ديگه باشم.
يه جايي كه اگه باشم ، هيچ كدوم از اين ها رو دوست ندارم !
+
دوشنبه 22 آبان1385ساعت 0:7  مرضیه
|
+
جمعه 12 آبان1385ساعت 19:46  مرضیه
|
پست "رژ لب جيغ صورتی" را حذف كردم.
تمام مدتی كه آن چند خط روی وبلاگ بود، آرامش نداشتم !
شاید اگر يك درصد، تنها مخاطب آن پست، نخوانَدَش، بودَنش اينجا، اشتباه باشد .
خُب، چه كار كنم عزيزم
دوست دارم همان جوری باشی ،
مثل روزهای ديوانگی !
يادَمَت كه نمي رود ...
و يادَمشان ؛
همه ی اشك ها و لبخند ها ،
ذوق ها و دلسردي ها ...
نه... مي خواستم مفصل تر بنويسمت !
آنقدر سنگين است اما برايم ،
كه نمی خواهم بهش فكر كنم.
نه !
نمي نويسمت .
+
پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 17:29  مرضیه
|
+
دوشنبه 1 آبان1385ساعت 10:1  مرضیه
|