تبليغاتX
پچ پچ هزار ساله

 

 

 

 




بابا با خط درشتِ قشنگش روی يك كاغذِ سفيد نوشت :

            فاطمه جان، قبول باشد. خسته نباشی.
            پارسای عزيز، خوش آمدی.به امید خدا،
            پارسا و يار امام زمان (عج)  باشی.
                                                                 
۲۶ ماه مبارک رمضان
                                                                                            ۲۸ مهر ۱۳۸۵

كنارش يك گل رزِ قرمز چسباند و زد روي ديوارِ روبروی در ورودی !
ديروز، اولين كودكِ نسل دومِ خانواده ی ما به دنيا آمد.
پارسا ؛ كه حالا من رسماً مي شوم تنها خاله اش !
ـ حالا كه براي اولين بار از نزديك در جريان متولد شدن يك نوزاد بودم،
مي توانم بفهمم كه چرا بهشت، حتماً زير پاي مادران است !

 ـ عکس پارسا اینجا:  تازه کار

+  جمعه 28 مهر1385ساعت 15:28   مرضیه  | 


سلام بهارم
آمدی بعد از اين همه سكوت، توي قسمت كامنت های وبلاگم حرفي زدي. و من خوشحالم! خوشحال از اينكه بهانه ای شد تا سكوت لحظه ای كه توی بغلت گريه مي كردم و دهانم به هيچ كلمه و جمله ای باز نمي شد را بشكنم !
از بعد از رفتن بابات بهار، انگار یک چیزی روی دلم سنگینی می کند! من تمام لحظه های حضورم را برای خودم بود که آنجا بودم. باید در میان آن همه خاک ، دنبال چیزی می گشتم...دنبال " انا لله و انا ایه راجعون "، دنبال سفرِ هر سه شنبه ی بابات به جمکران! دنبال نگاه معنی دارِ چشمانی که توی عکسِ روی دیوارِ مسجد دیدم !
از بعد از رفتن بابات بهارم، می نشینم رو به روی پدر و برای پدر داشته ام گریه می کنم! تصویر سه نفری تان وقتی  تو و مامان و علی کوچولو؛ که چه مردی شده بود با آن احساس مسئولیتِ هولناك در نگاهش و دستانش وقتي با همه ي كوچكي اش دستانتان را مي فشرد، از جلوي چشمانم كنار نمي رود...تنگِ هم نشسته بوديد و آخرين لحظه هاي تماشاي بابا را زار مي زديد ...
داشتم از دور نگاهتان مي كردم و به بابايي فكر مي كردم كه دیدنِ اشك هاي نازتان، چقدر برايش سخت است !
نمي دانم رمضان امسال برايتان چطور گذشت. اما همش شب هاي قدر دلم پيش شما بود! اينكه خدا چه مسكنی سر راهتان قرار داده، تا هم به بزرگی اش پناه ببريد و هم براي بابا دُعا كنيد كه قدر امسال پيش خودِ خدا حتماً دلش روي زمين بود !
گفتی برايت جالب است كه دلی در اين دنيا توي دنيايی سير كند كه هيچی ازش نمي داند ! جالب است بهار...اما سخت ؛ وقتي بخواهی تمام تعلقاتت را توی آن همه خاك و چشمانِ عميقِ توي عكس و جمله ی "انا لله و انا اليه راجعون" جستجو كني !
روزهای اينچنينی ات اگر چه طولاني، اما تمام مي شود. و تو نه اينكه سرِ جاي اولت برگردی، كه به يك بي قراري آرام مي رسی .چه تركيب خوبی !
آري
بی قراریِ آرامی است ، نازنين !

+  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 11:57   مرضیه 

خيلي وقت است اينجا چيزي ننوشته ام. نه اينجا و نه روي هيچ كاغذي براي خودم. ذهنم خاليست و هي همه مي گويند بنويس!
وقتي مي گويم ذهنم خاليست، يعني نه اين روزها چيزي هست كه اذيتم كند و نه از اتفاق افتادن چيزي هيجان دارم. روزهاي آرامي است. مخصوصاً اينكه ماه رمضان است و خدا مهربان تر است و دوست تر است و ملموس تر !
هميشه ماه رمضان براي من خاطره هاي متفاوتي را تداعي مي كند. اصلاً نمي دانم چرا هر سال ، درست نزديكي هاي رمضان كه مي شود ، يك اتفاق غير منتظره يا يك مشغوليت ذهني، با همه ي لحظات سحر و افطارم مخلوط مي شود.
هنوز از آن لحظات عجيب رمضان ۸۳ بند بندِ وجودم مي لرزد !  و هنوز خاطره‌‌ رمضان سال قبل، همه تار بودنِ روزهاي پس از آنم را پاك مي كند و يك سال كوچكترم مي كند. وقتي همه خوب بودند و پاك بودند و صادق !
رمضانِ امسال اما، انگار از آن رمضان هاي خاطره ساز نيست. و من اين را دوست دارم. و خيالم راحت است كه فقط رمضان است. نه دوره اي ديگر مخلوط با آن.
توي يك بستر آرام غلط مي خورم و خدا حتماً توقع دارد جاي خاليِ مشغله هاي هر ساله ام را با چيز هاي ديگري پر كنم !
و خدا به وضوح دارد مي گويد : ماه رمضان امسال باشد براي من !
دارم به رمضانِ سال بعد فكر مي كنم؛ اگر زنده باشم و از به ياد آوردن رمضان قبلم توي خاطره ي به خصوصي نروم ، آنوقت واي به حال اين روزهايم... و تك تك ثانيه هاي الآنم !

ـ خط اول را با ذهنِ خالي شروع كردم و نمي دانستم خط آخر قرار است به اينجا بكشد. اين خدا هم گاهي يادش مي رود با كي طرف است !
ما برويم همان تاب بازي مان را بكنيم و سال بعد با خاطره اش بپريم هوا ! 
.

+  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 2:0   مرضیه  |