
فاطمه جان، قبول باشد. خسته نباشی.
پارسای عزيز، خوش آمدی.به امید خدا،
پارسا و يار امام زمان (عج) باشی.
۲۶ ماه مبارک رمضان
۲۸ مهر ۱۳۸۵
كنارش يك گل رزِ قرمز چسباند و زد روي ديوارِ روبروی در ورودی !
ديروز، اولين كودكِ نسل دومِ خانواده ی ما به دنيا آمد.
پارسا ؛ كه حالا من رسماً مي شوم تنها خاله اش !
ـ حالا كه براي اولين بار از نزديك در جريان متولد شدن يك نوزاد بودم،
مي توانم بفهمم كه چرا بهشت، حتماً زير پاي مادران است !
ـ عکس پارسا اینجا: تازه کار
خيلي وقت است اينجا چيزي ننوشته ام. نه اينجا و نه روي هيچ كاغذي براي خودم. ذهنم خاليست و هي همه مي گويند بنويس!
وقتي مي گويم ذهنم خاليست، يعني نه اين روزها چيزي هست كه اذيتم كند و نه از اتفاق افتادن چيزي هيجان دارم. روزهاي آرامي است. مخصوصاً اينكه ماه رمضان است و خدا مهربان تر است و دوست تر است و ملموس تر !
هميشه ماه رمضان براي من خاطره هاي متفاوتي را تداعي مي كند. اصلاً نمي دانم چرا هر سال ، درست نزديكي هاي رمضان كه مي شود ، يك اتفاق غير منتظره يا يك مشغوليت ذهني، با همه ي لحظات سحر و افطارم مخلوط مي شود.
هنوز از آن لحظات عجيب رمضان ۸۳ بند بندِ وجودم مي لرزد ! و هنوز خاطره رمضان سال قبل، همه تار بودنِ روزهاي پس از آنم را پاك مي كند و يك سال كوچكترم مي كند. وقتي همه خوب بودند و پاك بودند و صادق !
رمضانِ امسال اما، انگار از آن رمضان هاي خاطره ساز نيست. و من اين را دوست دارم. و خيالم راحت است كه فقط رمضان است. نه دوره اي ديگر مخلوط با آن.
توي يك بستر آرام غلط مي خورم و خدا حتماً توقع دارد جاي خاليِ مشغله هاي هر ساله ام را با چيز هاي ديگري پر كنم !
و خدا به وضوح دارد مي گويد : ماه رمضان امسال باشد براي من !
دارم به رمضانِ سال بعد فكر مي كنم؛ اگر زنده باشم و از به ياد آوردن رمضان قبلم توي خاطره ي به خصوصي نروم ، آنوقت واي به حال اين روزهايم... و تك تك ثانيه هاي الآنم !
ـ خط اول را با ذهنِ خالي شروع كردم و نمي دانستم خط آخر قرار است به اينجا بكشد. اين خدا هم گاهي يادش مي رود با كي طرف است !
ما برويم همان تاب بازي مان را بكنيم و سال بعد با خاطره اش بپريم هوا !
.