
...
همينجور ميگم: الآن تموم ميشه ، الآن تموم ميشه... البته اين شادي با يه غمي شبيه غماي عصراي جمعه همراهه . اما خيلي خاصه. هميشه هم اگه يه تصميم مهم تو ذهنم بوده، براي اجراش روز نيمه شعبان رو مبدأ قرار مي دادم. اما هيچ وقت نتونستم كاري تو اون روز بكنم. حتي قبل از اينكه برم دانشگاه، تصميم گرفته بودم اگر همون رشته كه مي خوام قبول بشم، يه كاري روز نيمه شعبان تو دانشگاه بكنم.اما اون روزم گذشت و من هيچ كاري نكردم. نه اينكه يادم رفته باشه. اما، همش با خودم مي گفتم آخه چي كار كنم ؟!پ.ن : من فکر می کنم،پس هستم.
یا ... خواستن توانستن است.
یا ...هر چیزی در این مایه های معنی !
بسم الله الرحمن الرحيم مي گويم و چشم هايم را مي بندم.
صبح، باز از شيخ حر عاملي خواستم بهت بگويد، امشب بيايي ببينمت !
هميشه به شيخ اميدوارم.
وقتي همان چند پله را هم به نيت تو، براي زيارت شيخ پايين مي روم ،
مگر مي شود به لطف خودش و كرم خدايش اميد نداشت ؟!
هنوز مزه ي آن ديدار بي كلام سفارش شده ي شيخ زير دندانم است...
...
دارد صبح مي شود !
وقتي نخواهي بيايي ،
شيخ حر عاملي هم جواب نمي دهد !
۱ شهریور ۸۵
مشهد