تبليغاتX
پچ پچ هزار ساله

 

 

 

 



                                                    
پارسال دقيقاً همين امروز ، يعني 26 مرداد 84 ، همين ساعت؛ بعد از نمازِ ظهر و عصر ، نشسته بودم طبقه ي دوم مسجدالحرام، داشتم كعبه رو تماشا مي كردم. روز آخر سفرمون بود و من همش احساس مي كردم يه كار نكرده دارم. فكر كه كردم ديدم اون كار همين تماشا كردن خونه ي خداست.
حسي كه از تماشاي خونه ي خدا بهت دست مي ده، از اون حس هاست كه هيچ جاي ديگه نمي توني تجربش كني. آرامشي كه تو اون لحظات داري هيچ جاي ديگه دست يافتني نيست !
وقتي فكر كني همه ي عظمت خدا همينجا خلاصه شده، ديگه هيچ چيزي برات اهميت نداره.
و تلخ تر از همه اينكه اون همه زيبايي و عظمت رو بايد بذاري و برگردي تو دنيايي كه تا توش پا مي ذاري، آلودگي ها بهت هجوم ميارن و تو براي حفظ لوح سفيدت، مدت زيادي دَووم نمي آري ! خودمو ميگم. خودم . و نه هيچ كس ديگه، كه دنياي آدم ها با تمام ارتباطاتشون، هيچ مثل هم نيست !
...
مكه خيلي خوبه ! خيلي سبكه ! حتي سنگيني و غريبيِ مدينه رو هم نداره. هيچ احساس دِيني به هيچ كس نداري. خودتي و خدات ! خودتي و فقط هموني كه تو همه ي روزها و دقايقت با تو بوده.
حالا ديگه اگه سكوت هم كني و هيچ حرفي هم نزني، خيالت راحته كه اون همه چي رو مي دونه !
همه ي اين حالتا كه ميگم ، تو همه جاي دنيا و هر زماني هست. اما مكه انقدر خلوص داره كه قاطي نشدنِ هيچ امر دنيايي ، اونجا درك بهتري از خدا بودنِ خدا بهت مي ده.
اونجا آدم حس مي كنه خيلي پيش خدا عزيزه ! و به نظر من هيچ چيز ارزشمند تر از اين احساس نيست. چون همين احساسِ عزته كه رو همه ي كارها و زندگيِ آدم سايه مي اندازه و باعث موفقيت آدم مي شه.
مكه آدمو مي سازه. انرژي مي ده. ري استارت مي كنه !
اون وقت ، دوباره مي شي يه آدم سالم، كه همه ي زخماي تنش خوب شدن و حالا مي خواد از نو شروع كنه !
بايد مواظب باشي زخمي نشي دوباره. فرصت براي ري استارت شدن هميشه نيست !
كاش مي شد يكبار ري استارت شد براي هميشه !

+  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 14:32   مرضیه  | 

چقدر اين روزها ياد امير مي افتم.
يادم كه مي آيد چطور تشويش و بي پناهي مردم فلسطين دغدغه اش بود، از دل سوختن هاي گاه به گاه خودم خجالت مي كشم.
امير در يك كشور خالي از جنگ و در خانه اي آرام زندگي مي كرد، اما غم و اندوه مردم بي پناه فلسطين و آن روزها عراق، لذت زندگي را از او ربوده بود.
امير هميشه غمگين بود. و هنوز آن دست نوشته را دارم كه تويش نوشته بود: " مي دانم تا وقتي ناله اي از يك گوشه دنيا بلند است، خدا لحظ اي مرا در خوشي محض قرار نخواهد داد."
سيل درد ها و واقعيت هايي كه همه ما سعي مي كنيم آنها را نبينيم تا زندگي كنيم، امير را بيشتر از بيست سال در اين دنيا نگه نداشت.
امير يك جوان، هم سن و سال همه جوان هاي ايراني بود. اما هيچ كفش و لباس نويي برايش جذابيت نداشت.
قصه امير را هيچ كجاي ديگر نه خوانده و نه شنيده ام.
مي دانم كه اگر بود اين روزها از حول و هراس بي خانمان شدن كودكان مظلوم، شب و روز نداشت.
خدا كند حالا پيش خدا به آرامشي كه نداشت ، رسيده باشد.
                                                                           
                              نمی دانم امیر در این عکس چه می دید که ساعت ها  می نشست روبرویش
                                        تماشایش می کرد !

برای شادی روحش صلوات بفرستید.
                                                              

+  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 0:45   مرضیه  | 

كتاباي شعر مختلف و متنوع امروز با جمله ها و حالات ملموسي كه توشون نهفته است،انقدر سرگرممون كرده كه يك كمي از متون قديم و ديواناي شاعراي قديمي دور افتاديم. لا اقل در مورد من كه اينجوري بوده.
غير از ديوان حافظ كه فكر مي كنم كمتر كسي پيدا مي شه كه يه نسخه از اون تو خونش نداشته باشه، شعراي بقيه شاعراي قديم به وضوح داره مورد كم لطفي قرار مي گيره.
ديشب كه از روزمرگيِ اين دنياي تكراري و همه شعراي صد دور خونده شده و كتابايي كه محتواش جز دغدغه هاي دنياي پيچيده امروز نيست،خسته شده بودم ، دنبالِ يه چيزي مي گشتم كه حالمو جا بياره .
وقتي ديوان سعدي رو باز كردم، فكر نمي كردم اين همون دواي بيماريِ روزمرگيم باشه .
نفهميدم چقدر گذشت كه سعدي مي خوندم. يه بيت هاييش سرشارم مي كرد. و گاهي عصبي مي شدم از مهارتِ بيانِ يك احساس خاص !
به يك بيت كه رسيدم همه چيز متوقف شد. هي خوندم ، خوندم ، خوندم ...
اين چند روز محتواي اين بيت خيلي ذهنمو مشغول كرده بود . و حالا كه تو قالب چند تا كلمه خوندمش ، فقط گفتم :
                آخِيش !

         از نظرت كجا رود، ور برود تو همرهي           رفت و رها نمي كني،آمد و ره نمي دهي

 

+  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 0:11   مرضیه  |