
چقدر اين روزها ياد امير مي افتم.
يادم كه مي آيد چطور تشويش و بي پناهي مردم فلسطين دغدغه اش بود، از دل سوختن هاي گاه به گاه خودم خجالت مي كشم.
امير در يك كشور خالي از جنگ و در خانه اي آرام زندگي مي كرد، اما غم و اندوه مردم بي پناه فلسطين و آن روزها عراق، لذت زندگي را از او ربوده بود.
امير هميشه غمگين بود. و هنوز آن دست نوشته را دارم كه تويش نوشته بود: " مي دانم تا وقتي ناله اي از يك گوشه دنيا بلند است، خدا لحظ اي مرا در خوشي محض قرار نخواهد داد."
سيل درد ها و واقعيت هايي كه همه ما سعي مي كنيم آنها را نبينيم تا زندگي كنيم، امير را بيشتر از بيست سال در اين دنيا نگه نداشت.
امير يك جوان، هم سن و سال همه جوان هاي ايراني بود. اما هيچ كفش و لباس نويي برايش جذابيت نداشت.
قصه امير را هيچ كجاي ديگر نه خوانده و نه شنيده ام.
مي دانم كه اگر بود اين روزها از حول و هراس بي خانمان شدن كودكان مظلوم، شب و روز نداشت.
خدا كند حالا پيش خدا به آرامشي كه نداشت ، رسيده باشد.
نمی دانم امیر در این عکس چه می دید که ساعت ها می نشست روبرویش
تماشایش می کرد !
برای شادی روحش صلوات بفرستید.
كتاباي شعر مختلف و متنوع امروز با جمله ها و حالات ملموسي كه توشون نهفته است،انقدر سرگرممون كرده كه يك كمي از متون قديم و ديواناي شاعراي قديمي دور افتاديم. لا اقل در مورد من كه اينجوري بوده.
غير از ديوان حافظ كه فكر مي كنم كمتر كسي پيدا مي شه كه يه نسخه از اون تو خونش نداشته باشه، شعراي بقيه شاعراي قديم به وضوح داره مورد كم لطفي قرار مي گيره.
ديشب كه از روزمرگيِ اين دنياي تكراري و همه شعراي صد دور خونده شده و كتابايي كه محتواش جز دغدغه هاي دنياي پيچيده امروز نيست،خسته شده بودم ، دنبالِ يه چيزي مي گشتم كه حالمو جا بياره .
وقتي ديوان سعدي رو باز كردم، فكر نمي كردم اين همون دواي بيماريِ روزمرگيم باشه .
نفهميدم چقدر گذشت كه سعدي مي خوندم. يه بيت هاييش سرشارم مي كرد. و گاهي عصبي مي شدم از مهارتِ بيانِ يك احساس خاص !
به يك بيت كه رسيدم همه چيز متوقف شد. هي خوندم ، خوندم ، خوندم ...
اين چند روز محتواي اين بيت خيلي ذهنمو مشغول كرده بود . و حالا كه تو قالب چند تا كلمه خوندمش ، فقط گفتم :
آخِيش !
از نظرت كجا رود، ور برود تو همرهي رفت و رها نمي كني،آمد و ره نمي دهي