تبليغاتX
پچ پچ هزار ساله

 

 

 

 



                                                                 برای ...
                                                                       
 که با اکراه مخاطبش قرار می دهم.

هه ! ...خنديدم و طعنه زنانه گفتم :
" ستاره هنوز سر جاي خودش ايستاده است.
نگاه كن !
خيلي نزديك است.
دستت خوب بهش مي رسد!
براي طعمه بعدي ستاره را پيشنهاد مي كنم. "

دلم گرفت...
ستاره بود و...ستاره نور مي تاباند و ...ستاره تنها بود و...
چشماني كه ستاره را نديد،
هرگز به هیچ چراغ دیگری روشن نمی شود.
به اين راحتي ستاره ات را باختي بي دست و پا !
كمي سرت را از خاك به آسمان بلند كن !
ستاره هست و... ستاره نور مي تاباند و ...ستاره تنهاست و ...

+  سه شنبه 20 تیر1385ساعت 16:1   مرضیه  | 

پری توی یک رودخانه وحشی هولناک گیر افتاده است.
هی آب با شتاب می بردش، و مدام می خورد به صخره های سختِ کف رودخانه.
همه بدنش زخم و زبر شده است.
تا می آید به رودخانه شکایت کند،
رود با همان خشونت، باز وعده دریا را می دهد.
حالا از آن پریِ زیبا جز زخم های سخت و دردناک چیزی نمانده است.
زخم ها پری را به دریا نمی رسانند!
پری اما هنوز می پرسد:
پس تا آرامش دریا چقدر راه مانده است ؟!

+  چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 2:10   مرضیه  | 

نشد !
      ديگه تلاش نكن. نشد !
ـ چرا نشد ؟
چرا ؟ خب معلومه، اون دو تا خانوم كه اِسما رو مي نوشتن از من شماره تلفن نگرفتن. منم تعجب كردم اما گفتم حتماْ خودمون بايد...
ـ چرا نشد ؟
خب ديگه، اگه از منم شماره تلفن مي گرفتن حتما بهم زنگ مي زدن. من كه مداركم آماده بود. تازه پاسپورتم داشتم. اما اون ... ها فقط گفتن تماس بگير ! چطور شماره زهرا رو گرفتن و بهش زنگ زدن؟ عوضي ان ديگه ...
ـ چرا نشد ؟
اصلا منِ ساده رو بگو.خواستم از اينا مشورت بگيرم. آخه گفتن داشت من پارسالم رفتم؟ حتما چون فهميدن من يه بار رفتم اصلاْ اسممو هم تو كامپيوتر نزدن!  اگر نه  من كه خيلي زود اقدام كردم. حتي دو هفته زودتر از زهرا !
ـ چرا نشد ؟
تقصير زهرا بود. خيلي از دستش ناراحتم. ديروز ميگه: چرا سر سنگيني؟ مي خواستم بهش بگم مي مردي وقتي بهت زنگ زدن يه خبر به منم مي دادي؟
ـ چرا نشد؟
چرا نشد ؟!...نمي دونم !  من كه پارسال به خدا گفتم سال ديگه هم مي خوام بيام.من كه از اون امام زادهه كه مي گن حاجت مي ده خواستم هر جور شده امسال بشه ! من كه هر شب سوره نباء رو خوندم...
زهرا اما اون روز با ما نيومد امام زاده...پارسالم نرفت كه همونجا از خدا بخواد...
چقدر از دستش...خوش به حالش !
ـ چرا نشد ؟
....
شايد به همون دليل كه كربلا شد ! من كه كربلا نخواسته بودم. خدا خواست.
حالا هم من مكه خواستم. خدا نخواست... خيلي خواستم...نخواست ...
يكي مي گفت : اين چيزا هيچ ربطي به ما نداره.دارم سعی می کنم خودمو با حرفش توجیه کنم.خیلی قاطی ام...خیلی... حالا هم اگه يه بار ديگه بپرسي چرا نشد ؟
ميگم كه :
به تو هيچ ربطي نداره !
+  شنبه 10 تیر1385ساعت 23:35   مرضیه  |