+
جمعه 26 خرداد1385ساعت 14:23  مرضیه
|
تو ... نمي خواي یه چيزي به من بگي؟
يه چيزي كه اولش "ت" داشته باشه !
امروز دلم مي خواست هر كسي رو كه مي بينم بهش بگم: "امروز تولد منه ها "
دوست داشتم هر كس مي بينتم ، بهم بگه : تولدت مبارك
امروز احساس خيلي خوبي داشتم.
احساس مي كردم مي درخشم در ميان آدم ها !
چه احساس خود باوريِ كاذبي ... نه ؟
براي من كه خوب بود ؛
انگار باز دارم به خوشبختي بر مي گردم !
شكر !

اِ...پس چرا بغض آلودي عزيزم؟
ـ نمي دانم عزيزم. نوزاد وجودم، انگار امشب باز ترسيده كه يك بار ديگر مي خواهد پا به اين دنياي كثيف بگذارد .
خوبم ولي عزيزم. با من بمان !
تولدت مبارك
دو سال چه زود گذشت !
+
سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 23:51  مرضیه
|
وَ إذا مَسٌ الإنسانَ الضُرٌُ دَعانا لِجنبهِ
أو قاعِداً أو قائماً فلمٌا كََشَفنا عَنهُ ضُرٌهُ مَرٌ
كأَن لٌم يَدعُنا إلي ضُرٍ مَسٌهُ...
" هنگامي كه به انسان زيان و ناراحتي رسد، ما را در حالي كه
به پهلو خوابيده، يا نشسته ، يا ايستاده است، مي خواند اما هنگامي
كه ناراحتي را از او برطرف ساختيم ، چنان مي رود كه گويي هرگز
ما را براي حل مشكلي كه به او رسيده بود نخوانده است !... "
گاهي يه جمله هايي ،بيت هايي، آيه هايي، يه جوري ميره تو وجودم. بعضي از اون ها رو براي بار اول شنيدم و هيجانِ اون لحظه ،براي هميشه موندگارشون كرده و بعضياشونو از كودكي شنيده بودم و همين، خاصيتِ يكباره زيبا شدنشون رو از دست داده.
امشب به اين آيه كه رسيدم يك طوري، همون طوري توم رسوخ كرد؛ بارها شنيده بودمش اما اين بار انگار از زبون خود خدا بود!
محتاج مي شويم...مي آئيم...گريه مي كنيم...رو به راه مي شويم...مي رويم...محتاج مي شويم...بر مي گرديم...رو به راه مي شويم..........
فكر مي كنم خدا آدمايي رو كه دوست داره ،هيچ وقت تو خوشيِ محض نمي ذاره ، تا هميشه صداش كنن.
خوشيِ دنيا ، آدم ها رو از خدا دور مي كنه. شكرش هم كه بكنيم ، سوزي نداريم كه آهنگ صدامون كنيم !
+
یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 1:29  مرضیه
|
چشم هاشان بيشتر از همه توي ذوقم مي زد. شايد چون خيلي خيره نگاه مي

كردند. شايد چون من از همه جاي آدم ها چشم هاشان را بيشتر دوست دارم.
چشم هاشان جمع و خشك شده بود. اما باز حرف مي زد !
توي صورت بعضي ها جواني زيبايي نهفته بود. گاهي زل مي زدم به يكي تا صورت جواني ش را تصور كنم! فكر مي كرد دارم بهش محبت مي كنم . شروع مي كرد به درد دل ...
امروز "آسايشگاه كهريزك" بودم.
تا به حال كسی را اينقدر محتاج مهرباني نديده بودم...
غذا كه دهانشان مي گذاشتم ، احساس صميميت بيشتري مي كردند. درد دل هاي پراكنده شان هنوز توي گوشم است ...
سلطان : دو تا پسرام شهيد شدن.خبر شهادت دومي رو كه شنيدم با سنگ زدم توي سر خودم و چشام كور شد.
قيصر : رفته بودم پشت جبهه كار مي كردم. رفته بودم تا شهيد شم. دلم با اين دنيا نبود. نشد ! كي فكر مي كردم اين همه سال عمر كنم و حال و روزم اين بشه...
طلا : چهار ساله هيچ كي نيامده ديدنم !!!
هايده : [بر اثر يك صانحه در جواني مغزش آسيب ديده. هنوز توي چهري اش اثراتي از جواني ديده مي شود] من خشكلم؟
ـ آره
چي؟چي گفتی ؟
ـ آره خشکلی
یه بار ديگه مي گي؟
ـ هايده تو خيلي خشكلي
مي خندد !
اسم آن يكي را نفهميدم. مدام فرياد مي زد
: دارم مي ميرم...سوختم،سوختم. [نفهميدم دردش كجاست اما درد بدي بود كه اينطور بي تابش كرده بود.]
مش فاطمه دو تا چشم درشت طوسي بود كه به من نگاه مي گرد وقتي غذا دهانش مي گذاشتم. اسمش را از بالاي تختش خواندم. همين !
زهرا تخت كناريش مي گقت :" باهاش حرف بزن. حرفاتُ مي فهمه." باهاش حرف زدم. و باز نگاهم كرد !
دلم براي همه شان تنگ شده. دلم براي فاطمه دوست تازه ی ۱۹ ساله ی ام اسي ام هم تنگ شده. آنقدر زيبا بود كه دلم مي خواست يك صندلي بگذارم روبرويش، تماشايش كنم! صورتش مثل ماه بود. اما ديگر توان صحبت كردن نداشت. فقط به سختي به من گفت : بازم پيشم مياي ؟
وقتي گفتم: " آره" با عضلات از كار افتاده ي دهانش با تمام وجود خنديد ...
آدم وقتي به اينها محبت مي كند مي خواهد يك جوري خودش را راضي كند .اگر نه ما هم نياييم، يك نفر ديگر مي آيد و اينها بدون ما نمي مانند.
چه نياز هاي عجيبي در وجود آدم هست كه يك روز اتفاقي كشف مي شود !

+
پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 13:25  مرضیه
|