داشتم خواب مي ديدم مرده ام . توي قبر خوابيده بودم و منتظر بودم رويم سنگ لحد بگذارند. خودم هم بالاي سر خودم نشسته بودم و داشتم بي صدا گريه مي كردم.
خودم را ديدم كه با ريختن اولين سنگريزه ها صورتم را يك كمي جمع كردم! خودم را ديدم كه آرام بودم... زيبا شده بودم.
منتظر بودم زودتر آخرين خاك ها را هم بريزند و بروم دنبال زندگي جديدم.
چه شوقي داشتم !
كم كم همه چيز آرام و آرام تر شد...گريه هاي من بلند تر شد...
باز آن دنيا را نديدم. تلفن زنگ زد.
فقط او را ديدم كه دارد آن بالا مي خندد !
الآن بيدار شدم. از هر جا كه شده ، زود يك كاغذ و قلم جور كردم تا اين لحظه ي شيرين ناب يادم نرود.
برايش روز شماري مي كنم. كاش همين قدر شيرين باشد !

+
جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 10:12  مرضیه
|
امشب دلم يك جوري شده.
هي راه مي روم. مي نشينم. بغض مي كنم.
نيم ساعت مي گذرد و می بينم دارم يك مكالمه ي پر رنگ خاطره هايم را با صداي بلند مرور مي كنم.يك دفعه وسطش مي خندم...خودم را لوس مي كنم! بعد مي آيم توي الآن .گلويم درد مي گيرد...بعد مي بينم كه صد دور، دور خانه را متر كرده ام.
اصلا امروز يك جوري بود...سر كلاس خودم نرفتم.به جايش رفتم سر كلاس فتوژرنالیسم دكتر مختاريان كه مي گفتند اين هفته قرار است معطريان(عكاس روزنامه شرق) را دعوت كند.
فكر كنم غيبت هايم به چهار تا رسيد و حتما حذف مي شوم !
بعد توي نمازخانه براي اولين بار خوابم برد. سر كتاب "چركنويس" بهمن فرزانه. اصلا چرا توي نمازخانه كتاب مي خواندم؟!
امروز خيلي تنها بودم.توي يك خلسه ي سبك! مرجان طبق معمول شنبه ها بايد مي رفت دفتر و معصومه هم نمي دانم باز از چه ناراحت بود كه گفت:" امروز از دانشگاه بدم مي آيد. مي روم خانه! " رفت. من هم مخالفتي نكردم!
اذان مي گويد...
چقدر دلم هوس نجف كرده. آن نور سبز توي ضريح ، آن بوي خوب، آن امنيت...
اصلا دلم كوچه هاي نجف را مي خواهد. وقتي پياده واسه خودت تنها داري مي روي پيش امام علي(ع) ! بعد سبكي...پرنده اي !
مرجان مي گويد: ديگر داري مثل اين خانوم جلسه اي ها مي شوي!
اما نمي دانم چرا وقتي هواي گريه دارم، ديگر نه دلم آن موسيقي قديمي ويگن را مي خواهد و نه آن "خوابيدي بدوت لالايي و قصه" ي سياوش را !
دلم مكه و مدينه مي خواهد. نجف مي خواهد. امام رضا مي خواهد !
الآن مي آيم.
(كاش مامان تلوزيون را روشن نمي گذاشت. وقتي صداي اذان مي آيد نمي شود نرفت و نماز نخواند) فكر كنم مرجان راست مي گويد !
می گفتم...از خواب كه بيدار شدم(توي نمازخانه) تصميم گرفتم بيايم خانه و به جاي تحمل كردن آن كلاس خشك ۵ ساعته ی روش تحقيق، نقاشي ام را بكشم.
نقاشي كشيدن خيلي لذت بخش است. وقتي نقاشي مي كشم هم نقش روي بومم را مي بينم و هم فيلم زندگي ام را. هر كجايش را كه بخواهم. هي بعضي جاهايش را مي زنم از اول، بعضي جاهايش را زود رد مي كنم...
اما گلبرگ ها خوب در نيامد. فيلم خيلي پر رنگ تر از نقش روي بوم بود ! ديدم دارم بيخودي رنگ ها را توي هم محو مي كنم !
...پاهايم از قدم زدن دور اتاق درد گرفته.
دوست دارم بنشينم يك گوشه اي زانوهايم را توي بغل بگيرم و به قول عزيزي ،خودم را پيش خدا مظلوم كنم !
امشب به گمانم از آن شب هاست كه بالش خيس گريه شود و بعد خواب آرامي در انتظارم باشد ! كاشكي...هيچي...
امشب دلم خواست تا براي شما، يك كمي درد دل كنم!
+
شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 21:2  مرضیه
|