دو، سه شبه كه چشمام به دره
خدا كنه كه خوابم نبره
تو اين قفس كه زندون منه
دلم گرفته وو منتظره
خدا كنه كه خوابم نبره...
+
چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 21:20  مرضیه
|
در اين تاريكي مطلق تنها و سرگردان قصد رفتن به كجا را داري؟
روزها و شب ها و ماه هاست كه بي وقفه، گاه تند و پر شتاب و گاه كند و خسته بال مي زني ، اما هنوز كنار همين بركه اي. همين گودال بي تحرك و چندي ديگر شايد مردابي تنها...
وتو مي انديشي، دريايي كه در فكر و ذهنت به دنبال آن مي گردي همين بركه ي كوچك است
"اما دريا چيز ديگري است."
مي داني... چشم هاي خسته ات، بال هاي زخمي و خون آلودت ،گواه بر اين است كه اين بركه كوچك است تا سر و جان عطش زده و خسته ات را در آن بشويي.
اين بركه كوچك حتي اگر زلال باشد هرگز عطش تو را سيراب نخواهد كرد و كاش همه مثل دريا پاك بودند و كاش زلال...
و اكنون بدان كه اين زخم هاي كهنه در آب مرداب عفونت خواهند كرد.و كافي است اين عفونت ها روزي بال هاي پرواز را از تو بگيرند ، آنوقت است كه در حسرت يك لحظه ي آسمان خواهي ماند و در مي يابي:
" ناگهان چقدر زود دير مي شود "
+
چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 11:4  مرضیه
|
امروز نذرم را ادا مي كنم.
ديگر براي شايد خبر دادن تو منتظر نمي مانم.
آسمان آنقدر خاکستری است كه ابري بودن يا نبودنش توفيري نمي كند!
نذري كه داشتم برايم مقدس بود و براي روز رسيدنش خوشحال بودم!
حالا فراموش كرده ام براي چه نذر كرده بودم! رسيدن روزش با نرسيدنش توفيري نمي كند !
براي خدا نذرم را ادا مي كنم.
+
دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 12:33  مرضیه
|
امروز یک چیزی پیدا کردم. یک چیزی که بارها دنبالش گشته بودم و پیدایش نکرده بودم.
امروز جای زخم شسشه ی شکسته ی شیر روی سکوی کنار حمام خانه ی خیابان ایرانمان را روی انگشت شصت پای چپم پیدا کردم.
باورم نمی شد که آن همه خون فقط از یک انگشت پای من سرازیر شده باشد ! حالا پانزده سال از عمر این زخم دوست داشتنی می گذرد و هیچ وقت حس افتخاری را که آن روز از این اتفاق داشتم فراموش نمی کنم ! فکر می کردم چه اتفاق آدم بزرگانه ای برایم افتاده که همه اینقدر حول شده اند و ترسیده اند !
نا مردی است اما...هر چه بیشتر مضطرب می شدند، بیشتر خوشم می آمد !
من فقط پنج سالم بود اما یقین دارم اصلا دردم نیامد. عجیب است اما خب نیامد !
همه فکر می کردند الآنه می میرم یا یک طوریم می شود. صداها در گوشم است : خیلی درد داری نه؟ می سوزه ؟
من هم سری به نشانه ی تائید تکان می دادم. و هنوز هیچ کس نمی داند که بی خودی گریه می کردم!
ــ حالا...امروز داری از درد جان می دهی و هیچ کس اثری از زخم روی جسمت نمی بیند تا بخواهد برایت دلسوزی کند...زخم هایت را افتخار نمی کنی...و از اینکه کسی بپرسد چیزی شده؟ ، هراس داری. و اگر بپرسد سرت را به نشانه ی انکار بالا می اندازی !
...امروز اثر کم رنگ زخم را که ناگهان دیدم ، یک لحظه کودک شدم...و به خودم افتخار کردم !
+
جمعه 4 فروردین1385ساعت 19:59  مرضیه
|