تبليغاتX
پچ پچ هزار ساله

 

 

 

 



وبلاگمو براي اين آپديت نمي كنم كه در حال حاضر حرفي براي گفتن ندارم.
يعني حرفي كه دوست داشته باشم اينجا بزنم، ندارم.
گاهي پيش مياد كه آدم براي مدت طولاني سكوت كنه اما همون آدمه.
تا اين دوران سكوت سر برسه، نمي دونم كي مي شه.

 

پ.ن ۱: کاش بعضی از مردم لا اقل پیش خودشون تکلیف خودشون رو می دونستن.من به این روزا می گم: "روزهای بی ثباتی عقیده !"

پ.ن۲: زندگي مستقل رو بيشتر از اون چيزي كه فكر مي كردم دوست دارم.

+  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 13:9   مرضیه  | 

صبح وقتي داشتم لباسامو جمع مي كردم،  بابا اومد كنار در و بهم گفت : داري مي ريا
گفت تا ديشب باور نكرده بودم. واقعا ديگه داري از پيش ما مي ري ...
بعد يه عالمه دور خونه راه رفت و هي برمي گشت با يه عالمه حس به من نگاه مي كرد و انگار كه بغض داشته باشه ...
از صبح دلم يه طوريه
يه دل گرفتگي كنار اين همه خوشحالي
هميشه دوستامو مسخره مي كردم كه چرا شب عروسيشون گريه مي كنن...

فردا عروسيمه
مثل همه شبايي كه فرداش يه اتفاق خاص در پيشه، خوابم نمي بره
به چيزاي زيادي فكر مي كنم
امشب رو با همه سر درگميش دوست دارم...

+  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 1:39   مرضیه  | 

 
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو، بار دیگر تو

 

+  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 0:3   مرضیه  | 


طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد ...
 

+  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 8:44   مرضیه  | 



اس ام اس زد برات روی آیینه پیغام گذاشتم.
دلم هری ریخت پایین،
یادم رفت اسمش تو شناسناممه.
باز دلم خواست به دستش بیارم ...
 

+  شنبه 23 آذر1387ساعت 16:37   مرضیه  | 


امروز وقتي داشتم توي كمد قديميم دنبال چيزي مي گشتم، يه جا مدادي پيدا كردم كه مال دوران دبستانم بود. هر سال چيز هايي كه خيلي برام ارزشمند بودن رو توي اون جامدادي مي ذاشتم و هر چند وقت يك بار چيز هايي كه ارزش كمتري داشتن رو دور مي ريختم. اما از بعضي چيزا نمي شد گذشت.حالا هم موندم سر دو راهي.همه محتويات اون جامدادي رو ريختم روي زمين.چيز هايي كه مي خوام دور بريزم رو مي ذارم سمت چپ و چيز هاي ارزشمند رو مي ذارم سمت راستم.مي دونم كه همشون بايد برن سمت چپ و من جايي براي نگه داشتنشون ندارم.به هر حال دو ساعته كه معطل اين چند تيكه پر خاطره شدم.
يه دونه مداد شمعي از اون جعبه 36 تايي مداد شمعي هاي علي كه هميشه آرزو داشتم مال من بودن و يه روز وقتي مداد شمعي هاي كوچيك شده علي رو توي سطل آشغال ديدم، به سختي تونستم يكيشون رو در بيارم. يه مداد نوكي كه سرش گم شده و نمي شه باهاش نوشت اما من از وقتي وارد دنياي شعر خوندن و چيز نوشتن شدم، همه دل نوشته هام رو با اون مي نوشتم.يه روان نويس كه بهترين دوست اول راهنماييم از دبي برام آورده بود و اون موقع فكر مي كردم خيلي چيز خاصيه ولي الآن هزار مدل قشنگ تر از اون توي هر مغازه اي پيدا مي شه.چيزي باهاش نمي نوشتم؛ مي ترسيدم تموم بشه.حالا هم كه جوهرش خشك شده. يه قلم درشت كه وقتي باهاش تمرين خطاطي مي كردم فكر مي كردم يه روز حتما خطاط ماهري مي شم و نشدم. يكي از اون سر مدادياي پاك كني با شكل دايناسور كه هيچ وقت نه به مدادم وصل كردم نه باهاش چيزي رو پاك كردم.گذاشته بودمش براي بعدنم كه هيچ وقت نرسيد و يه M چوبي كه دوران راهنمايي توي گردنم مينداختم و يه بار دفتر مدرسه يه مدت طولاني اونو ازم گرفت. مي گفتن انداختن اينا توي گردن نشونه عضويت تو يكي از اين گروهك هاي رپ و اين جور چيزاست.بالاخره يه روز يواشكي از كشوي دفتر ناظم برش داشتم.
حالا كه تا چند ماه ديگه قراره برم خونه خودم، مي دونم كه ديگه جايي براي نگه داشتن خيلي چيزا ندارم.
بعضي چيزا هست كه واقعاً به درد نمي خورن. اما چرا نمي شه ريختشون دور؟



پ.ن1: تو سريال Lost ،فصل 3، قسمت بيست و چهارم ، وقتي چارلي داره قبل از مرگش پنج تا از موندگار ترين خاطراتش رو روي كاغذ مي نويسه، به دزموند مي گه: "مي دوني؟ خاطرات همه چيز آدمه."

پ.ن2 : يادته پارسال كه از كربلا اومدم،وقتي تو و وحيد براي ديدنم اومديد طبقه پايين،چند تا شكلات كه روز تولد امام حسين(ع) توي حرم ريخته بودن رو همراه سوغاتي به تو دادم و به وحيد ندادم؟ حالا بقيه اون شكلات ها رو كه نمي دونستم بايد به كي بدم، توي كمدم پيدا كردم. سهم وحيد بود ...
  

+  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 21:28   مرضیه  | 


وقتی تو می گویی
فراموش کن
من ناخواسته
همه آن چیز هایی که فراموش کرده بودم را
به یاد می آورم.
 
+  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 12:27   مرضیه  | 

چيزی بايد ماه رمضون امسالم رو بغض آلود می كرد.
چيزی بايد به ماه رمضون امسالم اميد می داد؛
چيزی كه ماه رمضون امسالم رو بغض آلود كرد !
نمی دونم
دلبسته بعضی زخم ها بودن ، خوبه يا بد!
و مثل شاعرها زندگی كردن
خوبه يا بد!
و ماه رمضون امسال
نمی دونم خوبه يا بد!

دلم هوايی روزهای بی هواست
و این نمی دونم خوبه یا بد!

 

+  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 21:56   مرضیه  | 

هر چه مي نويسم نمي شود.
هزار چيز نوشته ام و نشده است.
نشده است كه بگذارمش اينجا
انقدر نگو دوره نوشتن هات ديگر تمام شد!
نگو عوض شدي و
مي ترسيدي از اين روز !
نگو تو را به دغدغه هاي نگرانت مي ستودم.
دلت براي خانم كاوياني انقدر تنگ نشود.
فرقي نكرده ام
آن قبل تر هم
همان وقتي كه در اين آدرس اينترنتي خلاصه مي شدم و
يك قاب سياه چادر
موهايم همين قدر بلند بود و
تا بخواهي دامن هاي كوتاه و رژ لب هاي رنگي داشتم.
من همينجايم
با كلماتي كه هيچ وقت انقدر تازه نبوده اند.
و غم هاي عزيز
غم هاي قديمي عزيز ...
نترس از اينكه
از مهرباني توست كه من ديگر غمگين نمي نويسم.
مرا به اين چهارگوش آبي نشناس
اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است !
 

+  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 19:58   مرضیه  | 

 

                    «قُل كَفي بالله شهيداً بيني و بينكُم انّهُ كان بِعبادهِ خَبيراً بَصيراً»

        «بگو: همين كافي است كه خداوند، ميان من و شما گواه باشد، چرا كه او نسبت
                                        به بندگانش آگاه و بينا است»
                                                                                                                                                     
 
                                                                                                                            آيه 96 سوره اسراء


+  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 21:3   مرضیه  | 


بايد شروع كنم جمله هاي عاشقانه بنويسم
فكر كنم ديگر وقتش رسيده باشد
و اين طلسم
بايد شكسته شده باشد
طلسم دغدغه را مي گويم؛
طلسم سال هاي سرگرداني را
و طلسم "تو"يي كه از شمايل نداشته ات
و از اين همه حيراني مواج ات
خسته شده بودي
فكر كنم وقت آن شده باشد
كه بي هراس
عاشقانه اي بنويسم
بي هراس نبودن "تو"
و وحشت هرگز نيامدن "تو" !
فكر مي كنم بتي كه نداشتم تا تمام "تو" هاي شعرم را در آن بريزم،
پيدايش شده باشد
مي توانم با شعر هايم غرق بوسه اش كنم
و بدانم كه مي شنود،
مي بيند،
و لبخندش را ببينم
وقتي كه چشم هايم به او مي گويند
دوستش دارم .


+  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 23:0   مرضیه  | 


سه روز است كه عضلات انتهايی كمرم گرفته است.نه می توانم خم شوم. نه پارسا را بغل كنم و نه حتي جوراب هايم را تنهايی بپوشم. تمام نمازم را هم ايستاده می خوانم.بابا مي گويد: "اسپاسم ماهيچه" است.
به هر حال در اين مدت از 24 ساعت روز 23 ساعتش را روی تختم دراز كشيده ام و جز كتاب خواندن و چيز نوشتن كار ديگري از دستم بر نمي آيد.دكتر نمی روم.چون دكتر ها فقط بلدند يك جوری درد آدم را به اعصاب خراب ربط بدهند.اما من فكر نمی كنم عصبی باشم. پس داروهايی كه دكتر تجويز می كند هم حتماً به دردم نمی خورد.
بعد از همان پرسه زدن طولانی شيرين اطراف حرم اين درد به سراغم آمد و من هنوز معتقدم بعضی درد ها به بعضی از بی دردی ها می ارزد.
كتابی كه توی اين سه روز خواندم "هزار خورشيد تابان" خالد حسينی بود.دوستش داشتم. پر از حس زنانه بود و مثل بادبادك باز آدم را بد جوري توی قصه فرو می برد.عادت دارم موقع كتاب خواندن زير جمله هايی كه با آن ها احساس نزديكی مي كنم خط بكشم.
بعضی از آن ها را اينجا می نويسم.
 
 -... او می داند که این سؤال ها زمانی ته خواهد کشید. به تدریج این پریشان گویی ها از وجود او دست بر خواهد داشت. و زمانی خواهد رسید که این (حکایت) دیگر یک زخم باز و التیام نیافته نیست. به کلی تبدیل به چیز دیگری شده است. به زخمی دیرجوش و از شدت درد افتاده. مثل یک افسانه باید محترم شمرده شود و در هاله ای از ابهام باقی بماند.

- او (مرد) خوبی برای او نبوده . درست! ولی حالا قصور او در مقایسه با بدجنسی های رشید، در نظر مریم، چقدر عادی، چقدر بخشودنی بود!

     هزار خورشید تابان

- ... بابا آهی کشید "می دانم که دختر نجیبی است، شاید بی انصافی است، اما اتفاقی که ظرف چند روز، گاهی حتی در عرض یک روز می افتد، سیر زندگی را به کلی عوض می کند."

                                                                                                                                                                 بادبادک باز

- همان طور که رویدادهای واقعی فراموش می شوند، وقایعی که هرگز رخ نداده اند نیز می توانند در خاطرمان بمانند.

- سنّ آدم ربطی به سال های عمرش نداره. بلکه بسته به احساسشه.

- آنچه آدم را به تحرک وا می دارد، عشق های کامروا نیستند. بلکه شیدایی های بدفرجام و بی سرانجامند.

- حسادت بیشتر از عقل می فهمد و زودتر به حقیقت می رسد.

- ناممکن است سرانجام آنگونه نشویم که سایرین گمان می کنند هستیم (!)

                                                                                                                                                  خاطره دلبرکان غمگین من
                                                                                                                                        
           "گابریل گارسیا مارکز"

+  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 4:44   مرضیه  | 


اون
چيز زيادی به من نگفت
من هم
همون چيزی رو كه اون به من نگفت ، ازش نپرسيدم
ولی هر دو گريه كرديم
هر دو گريه كرديم...
 

+  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 17:28   مرضیه  | 


تا حالا خودت رو به خواب زدی؟
براي اينكه بتونی حرفای ديگرانی رو كه فكر می كنن خوابي بشنوی و لابد احساس زرنگی كنی از اينكه چيزي مي دونی كه ديگران فكر مي كنن نمي دوني. يا نه، برعكس.
حالت برعكسش رو تجربه كردی؟
يعني از اينكه ديگران فكر كنن خوابی احساس انزجار كنی ولی باز هم بودن در اين حالت رو به بيداری ترجيح بدی. براي اينكه راه ديگه ای جز اين نداری.
اگر خودت رو به خواب نزنی مجبوری چيزهايی رو ببينی و بشنوی كه تاب دووم آوردن مقابل اون ها رو نداری .اين بيداری دست تو نيست؛ خوابت نمي بره. به بيداريت هم اگر اقرار كنی نمي تونی ساكت بشينی و هيچی نگي. اما صدات تو تاريكی سنگينی گم مي شه و جز خستگی چيزی برات نداره . دوست داري برای حفظ حرمت ها هم كه شده بگی در خواب عميقی هستی. اما خواب نيستی. هيچ وقت خواب نبودی ...

                                                        * * * * *

من خيلی وقت است كه خودم را به خواب زده ام. تحمل بيداری را هم ندارم.
تنها می توانم چشم هايم را ببندم . اما گوش هايم از كيلومتر ها دور تر هم صدای اين پچ پچ احمقانه را می شنود . و شامه ام بوی تند اين لجنزار عميق را حس می كند .
می داني كه خودم را به خواب زده ام.
می دانم.
و صدای فريادم را در سكوتم می شنوی.
دارم تحليل می روم. خسته ام.
بايد از اين خواب به خواب ديگری بروم.
خوابی كه بعد از آن بيداری روشنی باشد.
چشم باز كنم  نه تو باشی ، نه صدايت
و نه دلهره كابوسی كه شيرينی تمام لحظه هايم را به كامم تلخ كرده است.
صداي خوبی می گويد: " می شود"
می روم كه بخوابم
شب بخير
   
+  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 20:10   مرضیه  | 


امروز فيلم " You've got mail " رو نگاه  كردم.يه صحنه اي داره كه توش چند تا آدم توي يه آسانسور گير مي كنن و وقتي ديگه خيلي نا اميد مي شن، شروع مي كنن آرزوهاي واقعي شون رو براي هم مي گن.
بعد از اون صحنه و وقتي كه اونا سالم از آسانسور بيرون ميان،"جو" (tom hanks)، بازيگر نقش اول مرد فيلم  كه همراه اون آدما توي آسانسور بود، تو يكي از ايميل هاش به مخاطب ناشناس محبوبش مي نويسه:

 

There was a man sitting in the elevator with me who knew exactly what he wanted "          

      ".and i found myself wishing i were as lucky as he            

  " يه مردي كنار من توي آسانسور نشسته بود كه دقيقاً مي دونست چي مي خواست. و من همون لحظه آرزو كردم كه اي كاش به خوشبختي اون بودم" (!)

+  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 18:59   مرضیه  | 


اگر به زلف سياه تو دست ما نرسد
                     گناه حال پريشان و دست كوته ماست

+  جمعه 28 دی1386ساعت 22:10   مرضیه  | 


خبر دادند پسر عمه فلانی مرده است
با گاز
اين كه به من ربطی ندارد
فقط نمی دانم چرا
صحبت از مردن با گاز كه می شود
دلم می خواهد
تمام اين روز های سرد زمستان را لعنت كنم.
مي دانم
قول داده بودم
دبگر نگذارم چيزی
خاطره آن دی ماه غريب را برايم تداعی كند.
اما چه كنم
زمستان كه مي آيد
بخاری ها روشن می شوند و ...

* ... و "سید علی صالحی" خبر ندارد که من نام کتابش را برعکس کرده ام!
 

+  شنبه 15 دی1386ساعت 18:41   مرضیه  |